حَسبُنا الله و ...

 « همانا پروردگار دو نوع انسان را بيشتر از هر کس دشمن می دارد. ۱ـ

کسی که خداوند او را به حال خود گذارده ،که چنين انسانی از راه راست

منحرف شده، دلش شيفته ی بدعت است و مردم را به گمراهی دعوت می

کند که اين انسان برای آنهايی که فريب سخنانش را می خورند موجب فتنه

است. ۲ـ کسی که نادانيها را در خود جمع کرده و مردم نادان را گمراه می

کند و در تاريکی های فتنه و فساد بی خبر مانده است. در موقع صلح دادن

بين مردم نابيناست. آدم نماها او را دانشمند می نامند در حالی که دانشی

ندارد. هر بامداد مشغول جمع آوری چیزی شد که کم ِ آن بهتر از بسيار

است، تا اينکه از آب گنديده و متعفن سيراب شد و از افکار غلط مغز و دلش

پر گرديد».

{نهج البلاغه - خطبه ی ۱۷- در وصف کسی که داوری ميان مردم را عهده دار باشد و شايسته ی آن نباشد}

پله ی هفتم

 برايم سخت بود ، افشای حقيقت که بگويم «تو» بهانه ی همه ی آن بازيها

بودی، که همه ی اين چهار ماه وسط تپه ميدان ، شب و روز توی تک تک

صورتهای آفتاب سوخته و چشمهای تشنه تان زُل زده ام و حرفهايی زده ام

مثل خرده های برف قله در چله ی زمستان، که لحظه ای آفتاب عشقت

ذوبش کرده باشد و به هوای جاری شدن تکان خورده باشد؛ و زمستانِ

سخت افکارم مجال نداده باشد... و باز انجماد.

  حالا من ميتوانم روی پوست جوانيَم دست بکشم و همزمان خاطرات

چروک خورده ی عمر دراز پدربزرگ را رويَش لمس کنم.

 حنانه!   اگر انفجار ديشب، قله ی يخيِ دانسته هايم را ذوب کرده باشد،

پس آنقدر نيرو بخش بوده که به من جسارت اعتراف بدهد... که پای

عشق تو که وسط آمد ، من عابد شدم به همه ی مناسکی که هيچ گاه

خداش توی قلبم نبود و مؤمن نبودم به آنکه توی کعبه ی کوچک سنگی ِ دلم

جای بتواند گرفت.

 شرمسارم حنانه!  از کوچه پس کوچه های خاکی و ديوارهای کاهگلی

دهِ سردابِ ميرزا، تا دستهای چروکيده ی پيرزن پيرمردهايش که نان تازه می

پزند به بهای اعجاز يک کلمه... يک کلمه...

  ديشب، تو ماهِ پيشانی ِ من بودی؛ در سياهی مطلق، انعکاس سپيدای

پيشانيم مرا می برد به جلو... رام و آرام گام بر می داشتم. برهنه بودم و

دانه های رونده ی شن هنگام راه رفتن لای انگشتهای پايم می غلطيدند و

سوزشی خفيف ايجاد می کردند. در تاريکنای ساکتِ رفتن هام بود که از دور

صدای آواز و پايکوبی جمعيتی به گوشم رسيد، کم کم صداها هم حجم

سياهی های اطرافم شدند، انگار که نديده، به فاصله ی دو متری اطرافم،

برود تا همه ی عالم را در بر بگيرد جمعيتی آواز خوان و پايکوبان بودند که با

شدتی کر کننده بر طبل هايشان می کوفتند. آن نور پيشانيم کمرنگ شد و

از نا افتاد، گيج شدم و کورکورانه چرخ می زدم و چنگ به اطراف، ولی

دستهام به هيچ نميرسيد. تا اينکه از روبرو صدای فرياد تو را شنيدم، به

چشم بر هم زدنی خنجر بدست حمله ور شدی و بعد، از جای همان ماه که

روی پيشانيم بود خون فواره زد ؛ حتی فرصت نکردم که بترسم... خون همه

ی حجم نگاهم را گرفت.

     

/ 16 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
gerdoo

وقتی از فواره زدن خون مينويسی چرا طوری نمينويسی که گرميِ خون رو ما نظر دهنده ها حس کنيم روی صورتمون ؟ من توی گرگ و ميش اين نوشته ات نتونستم واضح و مطمئن ببينم حادثه رو .. آدم ياد تصاوير سه بعدی ميافته .. همين الان ياد جمله ی « اعترافات هولناک يک مرد » افتادم ، اگه گفتی اين جمله ی کيه ؟ .. ياد حجامت هم افتادم حجامت به اين خاطر سودمنده که خون تيره رو واضح و داغ پرتاب ميکنه بيرون وگرنه بيرون خزيدن دو سه قطره ی سرد نتيجه اش چند تا زخم تازه است و همون درد کهنه که مونده سر جاش .. کامنت منم مثل تصاوير سه بعدی بود رخشان ؟ اين به اون در!

فروز

گرمند دختر رطب اين نوشته ها...حتی شرجی...چه حال و هوای جالبی دارند ...حتی صدای موج‌های دريای جنوب را ميشه تو هياهوی طبل‌ها شنيد...زور مرد قهرمانت...بيشتر می‌بود دلم را بيشتر می‌برد با شيرينی کلامش...

axemah

سلام نازنينم . به تموم آدرسهايی که برام گذاشته بودی سر زدم . مهمون خونه ی خودت هم بودم اما بی صدا .. رخشان نازنينم صدام ضعيف شده بود و کم زور اينقدر که از انگشتام هم صدايی بلند نمی شد تا بگوش نازنين تو هم برسه . بی صدايی منو ببخش و نذار به حساب فراموشی . من فراموشکار نيستم بخدا . و چقدر انتخابهای تو از نهج البلاغه آرومم می کرد . احساس می کنم باز هم حنجره ام و انگشتام پر انرژی شدند برای گفتن دوستت دارم ها . گرم ترين دوستم دلم برات تنگ شده .

gerdoo

منظورم اين بود که شايد بشه واضح تر و مطمئن تر نوشت حادثه رو .. یا حالت رو وگرنه بیرون خزیدن چند قطره خون سرد کافی نيست برا .. زلال شدن خون .. بعضی تلخيها .. مثلا خوردن کاسنی يا خوندن يا نوشتن يک روايت تلخ از يک واقعه يا حالت تلخ جيگر رو جلا ميده

gerdoo

به نظرت اين روزها من چه حالی دارم رخشان ؟‌ حیف ! که تو دختر فضول و شیطونی نیستی وگرنه اگه میدونستی وضعیت ما رو احتمالا نیشت باز میشد !! (راستی این جمله رو بهت بدهکار بودم از قبل :‌ببخشيد که من نميتونم ادعا کنم که به جنسيت اهميت نميدم) .

بهرام کمالی

سلام رخشان...برات اتفاقی اقتاده؟ اومدم برای خداحافظی... و فقط خداحافظ تا...

گردو

اعترافات هولناک يک مرد رو خودت نوشته بودی برام . به خاطر يکی از نوشته های توی گردو بود که من به تلخی اعترافاتی کرده بودم خودم برای خودم اما گذاشته بودم توی گردو . منظورم اينجا اين بود که به من نگاه کن دختر .. اگه ميخوای حقيقتی تلخ .. يا هر حرف نه چندان شيرينی رو بريزی بيرون تعارف نکن . خون کثيف رو بايد با رگ زدن و فوران بيرون ريخت نه با قطره قطره ناز

گردو

من با تمام آدمايی که ميرن تو حس فرشته بودن و به نرمی ميگن که نه ! جنسيت برا من فرقی نميکنه مشکل دارم . اين يه دروغه بزرگه و فقط به اين دليل ممکنه گويندش بگه نه خير دروغ نيست که خودش باورش شده باشه اين حرف . وگرنه جنسيت آدمها برای آدمها به اندازه بودن و نبودن آدمها مهمه. يعنی اينکه يا آدمی وجود نداره تو دنيای ذهنی يا واقعی کسی و يا اينکه اگه وجود داره با جنسيتش وجود داره . يعنی اگه تو خيال کنی گردو يه زنه .. حتی موقع کامنت گذاشتن فقط و فقط در خصوص مطلبش و موضوع مطلبش چيزی متفاوت با چيزی خواهی نوشت که برای آقای گردو مينويسی. چه برسه به احوال پرسی يا مباحثه و مجادله و مشاوره و ... آروم و دوستانه و صميمی زمزمه کردن حرف دل و خاطره :)

گردو

ميدونی رخشان .. وقتی من ميگم جنسيت آدمها برای همه آدمها در تعاملشون با همدیگه تاثیر گذاره هيچ لزومی نميبينم که توضيح بدم که بابا من به کسی نگفتم فاحشه يا هرزه يا هوسران يا زنباره ! که يهو کسی فورا جبهه بگيره و بگه نه خير!! جنسيت برا من مهم نيست! بلکه من فقط ميگم که جنسيت آدمها تاثير داره توی تعامل آدمها با همديگه. و اين اصلا به معنی فحش نيست. آخه سر اون مطلب که گفته بودم گرايش آدمها به غير همجنسشان طبيعی است بعضيا خيال کرده بودن من بهشون گفتم هرزه .. يا چيزی شبيه به اين.درصورتيکه من اينو نگفته بودم و فقط گفته بودم گرايش آدما به غير همجنسشون طبيعيه!‌ و وجود اين گرايش چيز بدی نيست بلکه تظاهر و فريبکاری و هرزگی بده.