زهرگیری

شرمم می‌آید از این واگویه‌های سرسری درد، از آن عکس‌ها که چسبیده‌اند به چشم‌هایم، از این پرگویی‌های زنانه‌ی زخم، گیرم که اقتضای ذات باشند.

شرمم می‌آید از این شرمساری‌ها، از این صدا که جیغ سرافکندگی‌ست، از این سینه که تنگنای دم نیاوردن‌های بی‌موقع و دم آوردن‌های بی‌موضع است.

شرمم می‌آید از این رویینه‌تنی، این پوسته‌ی کرگدنی دروغی، از پوکی استخوان‌های بی‌قوت تحملم.

/ 1 نظر / 12 بازدید
فرخی فرد

سلام شعر شما زیباست و از نظر معنی بسیار عمیق ، موفقیت هر چه بیشتر شما را آرزومندم