سياه، سپيد ، خاکستری...؟؟!!

   سپيد؛ سپيدای مطلق.

اينجا نفس کشيدن راحت است، لبخند زدن از نفس کشيدن هم آسانتر، سبکبالی و سبک باری؛

شيرينی همه چيز ميرود که دل بزند، اما نمی زند! تيرگی جوک است، واقعی نيست، هيچ وقت

نبوده و نخواهد بود و اگر باشد هم استتار می کندُ هيچ هيچ هيچ وقت ديده نخواهد شد... پس هستی

اش با نيستی اش فرقی ندارد.

    سياهِ سياهِ سياهْ؛

کريه ترين و بی مايه ترين حس، ميل به زندگيست. شرم آور است، چون حتی قديس ها نيز اميال

حيوانيشان را ارضا می کنندُ نامش را سير طبيعی زندگی می نامند. به بودن جزئی از زنجيره ی

حيات افتخار می کنند و هر آينه لجن می زنند به نام و دامن هر چه پاکی و انسانيت. زندگی

کردن،مردن و هرچه ميان اين دو پرانتز می آيد و می گذرد ننگ و خواری و فلاکت و بی

سرانجاميست.

   خاکستری؛

می شود مصالحه و مسامحه ميان انسان و غريزه؛ می پذيری که هم آنجايی و هم اينجا. يک

موجود شبيه موجودات افسانه ای با بالاتنه ی انسان و پايين تنه ی اسب؛ می پذيری و می گويی

انسان، جايزالخطاست نه ممکن الخطا . يعنی از يکسو دَم عالم مجردات را می بينی و از آن سو

غريزه ات را گرسنه نمی گذاری.

خاکستری روی لبه ی تيغ راه رفتن است. خاکستری اختلاط ابعاد است و تک بُعدی تر از تک

بُعدی شدن؛ پوسته ای از شرافت را چسبيدن و ملاحظه کاری و محافظه کاری.

رنگها ابزارند. نبايد به غالبشان رفت. بايد بدستشان گرفت. من نمی توانم بگويم از اسلحه بيزارم

چون اسباب ريختن خون بيگناهان است. من بايد اسلحه بدست گرفتن را بلد باشم تا از چنگ نا

اهلش بدر آورم. نمی توانم بگويم جايزالخطا هستم. من اجازه ندارم مرتکب هيچ خطايی شوم و

شرافت بيدار من است که مرا منع خواهد کرد. من معترفم که ممکن الخطا هستم و با خودم می

جنگم تا اين امکان را، اين سلاح پنهان را- پيش از همه برای نجات خودم- از خودم بگيرم.

به سپيدی مطلق فرو رفتن بلاهت است و قعر سياهی، چشم را بر روی توانستن ها خواهد بست

چنانکه آقای رولان بگويد:

« همچنان که ويرانی ها گسترش می يابند انسان حقارت اعتراض را احساس می کند».

و خاکستری صِرف بودن سم است! خطرناکتر از آن دوی ديگر. رنگ ها ابزارند، لباس تن

و کالبد جان نيستند. بايد بدستشان گرفت و بکارشان بست.

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرش

آري زندگي سخت ساده است ..... و پيچيده نيز هم .

لی لا

سلام... اون خاکستری ای که باهاش نوشته بودی حس خوندن رو از آدم ميگرفت... چيزی که خواسته بودی آماده است اما هنوز به من نگفتب که فضائی رو اينترنت داری يا نه؟ عکساشو کجا بريزم؟ البته يه تستهای کوچيکم لازم داره که دارم روش کار ميکنم... اميدوارم بدردبخور بشه... حرفات خيلی درست هستند. در مورد خاکستری خصوصن... خيلی قشنگ نوشته بودی... يادم باشه يه چيزائی در مورد فونت و سايز و قاعده ی اينها و رنگ آميزی توی ارتباط با مخاطب برات بنويسم... مطلب به اين قشنگی بايد مخاطب بيشتری داشته باشه اما به دلايلی مخاطب رو خسته ميکنه...

صبا

چند بار اومدم و اين متن رو خوندم ...هزار بار سپيد شدم ..هزار بار سياه و هزاران بار خاکستری ... ممنون که به يادم هستی ... مهربونيات رو فراموش نميکنم... برای تولدم بيا و خونه تاريک و سردم رو روشن کن :*

گردو

چطوری رخشان ؟ چه خبر ؟

فروز

سرت که خلوت‌تر شد فلسفه بخوان ... نمی‌گويم کی و کدام ... اما بخوان ... دوگانگی را از بين می‌برد و امکان تجزيه و تحليل تضادها و همچنين يگانه کردن آنها بدون مصلحت‌انديشی فردی و گروهی را به تو می‌دهد ... دلت نلرزد ... حقيقت نه من هستم نه او ( هر دو واقعیت‌هایی هستیم بر مبناهای خود)... قوی بمان و دوست ...سپاس ...

پرنيان نقش

سلام لينک تابلوی مورد نظر را گذاشتم ملاحظه بفرماييد

لی لا

واقعن دلم ميسوزه ! به نظرم من حقيقن خوش شانسم که يه عالمه دوست خوب دارم... و بهتر از اون خدای خيلی خوبتر... بگذريم... نظريه ات در مورد رنگها قابل توجه هست... رنگها ابزارند... دقيقن...ولی دارم فکر ميکنم رنگها طيفی از سفيد تا سياه نيستن. يعنی اگر ... اصلن بحث تو اين نيست... ميدونم... ولی هدفم اينه که بگم اونقدر اين طيف نگاه به حقيقت زياد و متنوع هست که اگر خلاصه کنيم تو اين ديدگاه سه رنگی ظلم کرديم به خداوند متعال! ... وای چقدر دلم براش تنگ شده :( يه وقتی هر روزم اينطوری بود... هر ساعتی که يادش می افتادم يه بغض غريبی گلوم رو ميگرفت دوست داشتم محکم محکم بغلش کنم چشمامو سفت ببندمو بهش بگم من بدون تو هيچی نيستم... الهی قربونش برم ... ياده يه چيزائی که می افتم برای خودم متاسف ميشم... کاش بشه دوباره ديوانه وار دوستش داشته باشم... کجا پوست انداختم ؟ :( کاش بشه دوباره همون خدای محبوب من که از شدت علاقه نتونم سرش غر بزنم... چرا اينطوری شدم يهو... ...... از رنگا ميگفتم ... تو واقعن قشنگ می نويسی رخشان ما قدرتو نميدونيم... خيلی دوستت دارم... مراقب خودت باش دختر.

لی لا - آبی آسمانی

به سلامتی ما سر کاريم ديگه ؟‌:) خبری ازت نشد... مرسی خداوند خانواده ی تو رو حفظ کند. من کی گفتم گذشته رو نميخوام؟ من که همش تو گذشته ام! :) به آينده چندان اميد ندارم... هنوز ندارم شايد وقتی مامان شدم اميدوار بشم ... شايد هم نشم ... يعنی اين فک کنم جبره بيشتر تا اميد! اصولن جبر و اميد چيدمان زشت اما سازگاری با هم دارن... دلم ميسوزه چون مهجوری... نوشته هات گناه دارن آخه...

صبا

کاش يه رنگ ديگه هم بود ... مابين سياه و سپيد و خاکستری ... زندگی رو از پشت هاله ای مه ميبينم ..روز به روز همه چيز محو و گم تر ميشه .... دوستت دارم :*

لی لا - آبی آسمانی

وقتی تو چيزی را مينويسی و ميگذاريش جلوی چشمهای ما، سهم ما را به ما داده ای وگرنه ميتوانستی نگذاريش و مال خودت باشد همه اش... من برای آن مقداری که مال من است دلم ميسوزد... نه برای آنی که مال توست و نه تو... نشده تا حالا تو نشسته باشی توی نوشته هايم روبروی سکوتم راه رفته باشی ، غصه ی من تو را خراشيده باشد؟ نشده دلت آنجاها برای اين لی لا که آنقدر تقلا ميکند بسوزد؟ واقعن نشده ؟ وقتی تو چيزی را عزيز ميداری وقتی دوستش داری وقتی برايت مهم ميشود آنقدر که چيزی که ميگويد انگار مال توست خوشيش ، غمش مال توست ، آنوقت نمی توانی حس شادمان یا دردناک مشترکت را از خودت بگيری که اگر چنين باشد ان ادعاهای بالا بی معنا ميشود... بنابراين اگر دوستت نداشته باشم که فکر ميکنم بيشتر از هر کسی اين را به تو گفته ام، دلم نمی سوزد. اين دو تا خيلی از هم جدا نيستند. نيستند اصلن... مرسی برای همه چيز خوب من. آن آدرس یاهو را لطف ميکنی کامل بنويسی با دات کامش؟