گفت : بیا استراحت کنیم.                              

   پاسخ شنید: خسته ام!

   گفت : حرف بدی زدم؟

   شنید: هیس...! چشماتو ببند!

  چشم هاش را بست. انگشت اشاره اش را بالا گرفت.

  شنید: باز که رو حرف من...

  گفت: اَه... بازی های تو همیشه کسل کننده اند!

  دیگر نشنید... بوی آتش از شامه اش بیرون شد.

  گفت: حیف. هیچ وقت یاد نمی گیرد پیش از مردن دست هایش را برای من بگذارد.

 

/ 7 نظر / 4 بازدید
فروز

سهم هر کس از زندگی شايد آنی نيست که به او می‌دهند ... خوب ... زندگی است و متغيرها و توابعش و ...

گردو

من نفهميدم .. اگه ميشه عکسش رو بکشين بذارين اينجا . / دختره که دست و پاهاش تو عکسه داره بزرگ ميشه ... حيف شايد نشه ديگه مثلی منی ساده چشم بدوزه به اون ساق و بازو ... شايد از همين موقع هاست که تنها بودنش شروع ميشه و کز ميکنه .. شاعر ميشه

آرش

فتو وبلاگ آبادان افتتاح شد http://www.abadanphotoblog.blogfa.com منتظر حضور سبز ونظرات ارزشمند شما هستم.

مندو

سلام. کامنتت را در وبلاگ آرش دیدم. احتمال دارد که نام تو را از لیست «همشهریها»ی من دیده باشد. موفق باشی.

bacchus

کاش يکی بود بهش بگه غصه نخوره...چون تقريبا همه هم بازيا همين قدر بی حواسن...

لی لا - آبی آسمانی

هميشه معتقد بودم که زمان آدم را بزرگ نميکند، زمان فقط آدم را پير ميکند، آنچه آدمها را بزرگ ميکند، آموزش و تجربه است. برای همين است که سالروزهای زندگی خصوصن آنها که انتخابی نيستند، تاريخهای خاص برايم به حساب نمی ايند. اما حالا من اينجايم که به تو، دوست خوب و شایسته و دوست داشتنی ام بگويم تولدت مبارک رخشان خوبم. ممکن بود که نتوانم فرداشب يا جمعه چيزی بنويسم. بنابراين از اين فرصت استفاده کردم. اميدوارم فهميده تر، سلامت تر، شادمان تر، مهربانتر و همينطور خوب بمانی. اميدوارم مرا ببخشی که بلد نيستم تبريک درخور توئی بنویسم یا بفرستم.

رخشان

ليلا ی گلم...عزيزم. يک دنيا ممنون. چه لذتی دارد امروز که اين نظردانی را می بينم نام بهترين دوستانم در آن هست... می بوسمتان:*