نمی دانم با اين همه حرف از کجا بايد شروع کرد؟! آها...! از آنجا که همه شان را بگذارم همان جا که هست بماند و از اين روزها بگويم فعلن...

 اول اينکه دلم برایليلا ی قشنگم تنگ شده و نمی دانم کجاست و چه می کند...

دوم اينکه از پس کارهای آخر ترمم که بطور مفصل پای پستهای اکثرتان ناليده امشان!

به سختی بر می آيم و بابا!!! يه کمکی!!!سوم اينکه قابل توجه آقای گردو که فرموده بودند بجای اين حرفهای قلمبه سلمبه...

راستش اين پست قبلی را پيش از سفر نوشته بودم و قصور از پرشين بلاگ بوده ...باور کنيد بنده بی تقصيرم ! و از نمايشگاه کتاب هم خبری جز يک روز و نيم دوندگی

البته نه چندان بی حاصل اما در عين حال نه چندان رضايتبخش، نيست...و خيلی دلم

سوخت که فرصت نکردم به سالن کودک سری بزنم و از آن کتابهای گنده! ی شرک

و لق لقو و وق وقو و ... بخرم:((  تنها از يکی از غرفه های عمومی موفق به خريد يک

جلد کتاب شنگول و منگول ۳ بعدی( از اينا که شکلاش مياد بالا!) شدم.و کتابهای بهنود و مندنی پور را که تخمش را ملخ خورده بود و از هر کدام يکی...

محض خالی نبودن عريضه هم سری به سالن های انتشارات دانشگاهی زدم که

متاسفانه  از آنجايی که به ما نيامده بود کتابهای رشته ی خودم را پيدا نکردم!!

گمان نکنم ديگر چيزی از قلم افتاده باشد...ببخشيد که اينقدر دير!

و اينکه خيلی انرژی نمی دانم يکهويی از کجا هوار شده است روی سرم! که گمانم

اين هم همان حکايتيست که گاه مادر می گويد: وقتی مورچه دارد ميميرد خدا به او

يک جفت بال عنايت می فرمايد!!!

زياده عرضی نيست...من بروم دنبال زيراکس جزوه...يا حق

ليلا جونم منتظرتم خانومی... دلم راستی راستی تنگته!

/ 9 نظر / 4 بازدید
خاله سارا

سلام....اميدوارم ليلا زود بايد و تو رو از دلتنگی در بياره...من آپم...راستی چه با مزه می نويسی...

axemah

سلام رخشان عزيزم .... اولا منم با دلتنگی برای ليلا باهات شريکم ... در مورد نماشگاه هم بزار منم يه گزارش از سفر نمايشگاهيم نقل کنم ... امسال رفتم نمايشگاه که يه مثنوی حسابی بگيرم ... اما تمام وقتم جلوی غرفه ی کيهان بچه ها و هفته نامه ی دوچرخه ی همشهری گذشت ... يجايی شايد تو خونه ی تو بود که خوندم آقای گردو گفته بوذ می شه رفت و تو غرفه ی بچه ها و صورتا رو رنگی کرد ... خيلی تعجب کردم اما هر بار يادم رفت به خودشون بگم ... من و دوستم رفتيم و به همون غرفه گفتيم که می خواهيم يکيمون و موش کنه يکيمونو سنجاب اما اون آقاهه نکرد ... گقت شما همينطوری هم موش و سنجاب هستيد ؟!؟!؟؟!؟! خلاصه که تا آخر وقت من نتونستم کار اصليمو انجام بدم ... اما دلم برای ليلا خيلی تنگيده !

tina

سلام موفق باشی عزيزم تينا

صبا

آره اون ادرس درسته ...چطور نميتونی بازش کنی..يه بار با دبيليو ..يا بی دبيليو امتحان کن.....راستی من نتونستم برم نمايشگاه ..ولی کتاب غوغولی رو خريدم:دی

هدا

سلام رخشان عزيز... روز نوشت می نويسيد.. باز هم خوش به حالتون که تو هوای نمايشکاه قدم زديد ! با يه داستانک به روزم.نقد کنيد لطفا... لی لا يانو هم ديديد سلام برسونيد ! ايشون کنار گذشتن اگار صفر و يک رو !

صبا

خوشحالم که خوشت اومده ..پس پسوردتو برام ايميل کن...:*

صبا

مبارکت باشه گلم:)

حسين حاتمي

سلام/ مي‌بخشي دير اومدم/ از اينكه لطف كرده بودي و سر زده‌بودي ممنونم/ بروزم و منتظر