يک عمر فروغ...


پاهايم از احساس سرما بی حس شده اند...تمام تنم خشک شده. حالت تهوع دارم.دلم می خواهد هر چه زود تر همه ی آنچه را که از ديشب به خورد مغزم داده ام بالا بياورم. چطور ميشود لحظاتی را که تمام چهار ستون بدنت به لرزه در می آيد از اين فکر که هر چه تا به حال در باور خود گنجانده بودی دروغی کثيف بيش نبوده تاب آورد؟؟!
و بخواهی حقيقت تلخی را بپذيری که آيينه ی تمام قد ميشود و در برابرت با نهايت بی شرمی می ايستد و موجودی کثيف و چندش آور را نشانت می دهد...
و به جايی برسی که حقارتت را از اعماق احساس به گريه بنشينی ـ که حتی جرات خلاص کردن خودت از اين نکبتسرا را نداریـ...
سردم است و تمام باورهايم منجمد شده اند...بوی تعفن ادراکم از خود بيزارم کرده...به اين می انديشم که وقتی کالبد قسمت می کردند من کجا بودم؟!!
و چگونه می توان به زندگی شرافتمندانه انديشيد وقتی که در نگاه همسفرت تو تصوير ناجی نسل برتر هستی از انقراض...
از خودم بيزارم که تا به حال فکر می کردم ميان نکبت و کثافت زندگی می شود زيبا
ديد و احساس کرد.
یک عمر اندیشیدم که فروغ تاریخ مصرف داشته... و امروز در اوج ناباوری اعتراف میکنم که تا من زنده ام فروغ هم زنده است...

/ 5 نظر / 3 بازدید
بلفي

صبح به خير. نمی دونم اين پيامی که در وبلاگم گذاشتين،چه معنی ميده.چون اصلاً ربطی به خودم و نوشته هام نداره.اما به هر حال ممنون که نظر داديد!!

son of thunder

سلام مرسی که به وبلاگم اومدی . فعلا نظر نمی دم . تا کامل وبلاگت را بخونم

abjye mehraboooooooooooonet

الان بهتری؟خوب خدارو شکر.داشتی مهم ميشدی يهو! يه دفعه.خيلی اتفاقی..خدا باعث و بانيشو....

آبی آسمانی

سوال سختی پرسيدی نازنين ... سخت ! شرافتمندانه زيستن ... فکر کنم چيزی برتر از خوب زيستن نيست ! شايد خوب زيستن در شعوری والاتر باشد.