با کتاب

کتاب خیلی گران شده (چی گران نشده؟!)... طبق عادت تا پیش از سال نویم، دیگر فکر نمی کنم بتوانم سهمی از دارایی ماهانه ام را کتاب بخرم. فکر می کردم کتاب های خوانده شده ام تمام شده، چند روز پیش که با نا امیدی کتابخانه ام را زیر و رو می کردم، با یک سورپرایز مواجه شدم! یک کتاب خوانده نشده، که تازه هم نبود اتفاقاً و یادم آمد سال پیش خریده امش. نمیدانم چطور نخوانده مانده بود.

"مرگ نور" از طاهر بن جلون، نویسنده ی مراکشی، نشر چشمه. در باره ی خاطرات یکی از زندانیان غیر انسانی ترین زندان های تاریخ معاصر (دهه هفتاد میلادی) بنام "تازمامارت" در مراکش.

راستش حال و هوای سرماخورده و دردهای عجیب غریب، اعصابم را برای غرق شدن در چنین ماجراهایی ضعیف کرده بود، چهار - پنج صفحه که خواندم دیدم که دارد تمام دردهای شخصیت داستان به من منتقل می شود و تختم انگار تبدیل می شود به همان سلول کم ارتفاع قبر مانندی که او گرفتارش بود. علیرغم میلم کنارش گذاشتم و تصمیم گرفتم از جو دردناکش فاصله بگیرم.

اما از دیروز، با بهتر شدن شرایط جسمانی و روحی، دوباره به یادش افتادم. حس کردم دلم می خواهد با دیدگاه تازه ای بخوانمش... نمی دانم اسمش را چی می گذارید، تحول، از این رو به آن رو شدن... هر چی...!

دوباره که شروع کرده ام به خواندنش، احساس کاملاً وارونه ای پیدا کرده ام. می خوانمش اما می توانم همپایش بجای درد کشیدن، از نور، از هوای پاکیزه، از فضای باز و کافی، از غذا خوردن، از دوست داشتن و از همه ی لذت هایی که دارمشان، یک جور عجیب و تازه ای لذت ببرم، درست مثل اینکه او را از زندان آزاد کرده باشند.

توانستم زود خودم را آزاد کنم:)

/ 1 نظر / 4 بازدید
حامدابراهیم پور

خوشحالم که برخی از دوستانم هنوز کتاب میخوانند![لبخند]شاد باشی خانم