باد عاشق پروانه شد(2)

این ندید چشمای اونو، اون حواسش به ندیدن این نبود، این نفهمید و اون که فهمید به دل گرفت. این حرفا مال حالا نبود اما، حالا و اینجا، وسط یه دشت پاره استخوناییکه به خودشون دیگه سختشون بود بگن آدم... اردوگاه خواب اجباری، خواب و خواب و خواب تا مرز خاک شدن. خاصیت خوابه که با چشم و نگاه آبش تو یه جو نمیره، خاصیت خوابه که شیرین به چشم میشینه اما اگه بال و پر بگیره، از کاسه در میاره همون چشما رو... این اونقدر خودشو به ندیدن زد که خواب چشماشو برد، اونم از ندیدنش اونقدر غافل شد که ناغافل خواب بردش... این حرفا مال حالا نبود دیگه... کنار استخونای کور حالا فقط یه چیزایی یه وقتایی پرپر می زدن، که هر چی زور میزدن، حتی اگه چشمی پیدا می شد، نمی دیدشون.

...

 

/ 4 نظر / 7 بازدید
black joker

اردوگاه خواب اجباری... انقدر زیبا نوشتید که نتونستم بدون نظر از کنار نوشته هاتون رد بشم. به امید موفقیت روز افزون شما دوست عزیز

ابوالفضل

ازاتفاق این روایت خوشم اومد یه روایت از وسط قصه یه چیزی که خورده روایت هم نیس رازآلود و افسانه مانند بازم بنویس از اینا و بازم اینجا بزارشون

سید امید نوری

با سلام تقویم مناسبت های تاریخی بصورت روزانه در " اُپاتان " منتشر می شود . با ما همراه شوید .

نیلوفر اقبال

سخن خوب را نمی شناسم فقط خوب می توانم چشم ها را تشخیص دهم . چشم ها خوب نمی شناسم فقط خوب می توانم سخن ها را تشخیص دهم . همین باعث می شود سخن ها لالم کنند و چشم ها گویا ...