تو که نیامده ای

زور زدن های این همه سالم را، که بپوشانم شوریدگی ام را، که بخواهم وسط معرکه ی دیوانه بازیهای "مصیبت زاد" نباشم، که بیرون بکشم دست و پایم را از بلغم حلق عفونت زده ی تاریخچه ام و مجال شانه هایم باشم برای راست شدن، آیینه شو و نشانم بده... به خودم بیاورم، بباورانم که شوریده ام و رهایم کن دست کم از قید غیر بودن.

خلاصم کن و دیوانه ام بخوان و بخواه، که این سان دست و پا به زنجیر همرنگ بودن، سنگین و گام ها را دردآجین، تا نا کجا آباد این راه نکشانم.

خط خطی ست این شیشه های روبرو تا چشم کار می کند، بِبَرم تا لب آن مرزی که تلنگرهای بی خطر تمام شوند و به یک اشاره، شیشه هایش شکستنی باشند، شیشه های خط خطی اش. مرهمم نباش و مرهمم نخواه... نیشتر می خواهم و زخم های دمادم بر چرک های خفته ی خوش صورت تن و وطنم... با من به نجوا نگو که فریاد هم کم است حالا و اینجای رسیدنمان که دیر مجالی نمانده است و از همین حوالی صدای بانگ رحیل می آید...

/ 1 نظر / 7 بازدید
زهرا

با من به نجوا نگو که فریاد هم کم است زیبا بود