سيب

آهای ما جنس آدم فريبيم

سيب سرخ می خورانيم ، شيطان می شويم و آدم می زاييم

آهای ما از تبار گل های آويزيم!

ضربآهنگ شلاقهای سياه باد ، آنقدر به جانمان هراس انداخته

که می آويزيم و می آميزيم و می سوزيم و می سوزانيم!

{با اجازه...!}

تکيده می شويم و تکيه گاه

با زجه و زنجير همدرد بوديم

وقتی کنار کوچه های بطالت،

جلوی در حياطهای پر از رختهای شسته ی آويزان

پچ پچ می کرديم و بره های آدم می چرانديم...

با ترکه و طغيان و تب فردا، هم پيمان بوديم

 وقتی مدادهای سياه  بدست گرفتيم

پشت نيمکتهای چوبی وارفته

«بابا» آب داد را هجّی کرديم.

با سکوت و سرداب و صلابه و ساعت،

هم سلول شديم

وقتی پی سهم های ناچيزمان از تاريخ

تاريخ می نوشتيم.

 

با دشنام و درد و ديوار

همسايه بوديم، وقتی از ترس ظلمات زندان

فرياد آزادی سر می داديم.

با مُهر مهر و محبت و مادر

هم قيمت شديم

وقتی چشم براه «تداوم انسان» لحظه ها را می شمرديم.

آهای! ما جنس آدم فريبيم!

يک تاريخ است که محکوميم به جبران جنايت سيب

فلسفه ی هبوطمان آنقدر دست نيافتنی بود

که به ناقوس های انتظار، اعتبار داد

که بهانه شد برای گستاخی آدم!

و ما نقطه ی ميلاد ارتداد شديم،

روی خط شک و لذت...

۷/۲/۸۴....*سروده ی رخشان بی نام*

 

/ 23 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mina

سلام طبع شعرم که دارين افرين خوشحالم که با وبلاگت اشنا شدم و خوشحال تر ميشم اگه به منم سر بزنيد

فروز

خواب آرامش‌آفرين است...اما بستری پر از ميل به گناه خواب را هم آلوده می کند....خوابی که در پی رفع تمام نیازهای جسمی و روحی عمر را دو برابر می‌کند...شراره‌ها از جنس خواب نیستند...اما اگر نرم در آغوشی پایان پذیرند بهترین خواب‌ها را به ارمغان می‌اورند....من نیز خواب کشتی طوفان‌زدهام را به آرامش می‌رساند...اما وای شعرت چقدر زیباست..///...با زجه و زنجير همدرد بوديم... وقتی کنار کوچه های بطالت،.... جلوی در حياطهای پر از رختهای شسته ی آويزان... پچ پچ می کرديم و بره های آدم می چرانديم...

فروز

راستی چه نيازی به نبود...وقتی عشق را رمقی...برای گاز زدن...اين سيب سراسر خواهش نيست...

لیلا

رخشان عزيزم! چقدر حرفهات قشنگ شده اند توی اين کامنتها! و چه مثال نزديک و خوبی زدی نازنين. و آن بچه ها که گرد می آورند زير دست و پايشان هر آنچه دارند را... نازنين خوب ! تو هر وقت هر حرفی را که بزنی هر جائی توی بلاگ من يا خانه ی خودت، زيبا ميگوئی بنابراين هرگز گمان نکن که به ات بگويم که چرا اينها را نوشتی! که حرف زدن تو با من ( گرچه خودت نميدانی اندازه اش را ) اوج میهد احساسات پیرم را. آخرهای جواب به نيما نوشتم که رخشان طراوت و زندگی ميدهد به بلاگ من و واقعا همينطور است. وقتی که هستی وقتی که حرف ميزنی می فهمم که دارد از پنجره ای نسيم می آيد. خدا کند هيچ وقت هيچ اتفاقی نيفتد که مرا از تو دور کند و صميمانه اميدوارم اگر روزی اتفاق ناخوشايندی رخ داد و يا چيزی شنيدی که تلخ بود قبل از هر چيز به من اعتماد کنی و سوال کنی درباره اش. من با تو هميشه صادق خواهم بود.

لیلا

شعرت را دوباره خواندم ميخواهم کمی بيشتر بررسيش کنم. بهترين جمله ای که آورده ای خطابت است : آهای ما از جنس آدم فريبيم ! خيلی زيباست اين خطاب! و آنها که سياه تر نوشته ای مشتهای محکمتری شده اند. شعرت خيلی محکم است و به نظر من خيلی منصفانه است اما در رده ی شعر به نظرم شبيه شعرهای حماسيست ... شعر حماسی نو :) مثل شعرهای بلند و محکم شاملو! ميدانی من شاملو را زياد دوست ندارم اما شعورش را می ستايم در باب شعر.

لیلا

شعرت را دوباره خواندم ميخواهم کمی بيشتر بررسيش کنم. بهترين جمله ای که آورده ای خطابت است : آهای ما از جنس آدم فريبيم ! خيلی زيباست اين خطاب! و آنها که سياه تر نوشته ای مشتهای محکمتری شده اند. شعرت خيلی محکم است و به نظر من خيلی منصفانه است اما در رده ی شعر به نظرم شبيه شعرهای حماسيست ... شعر حماسی نو :) مثل شعرهای بلند و محکم شاملو! ميدانی من شاملو را زياد دوست ندارم اما شعورش را می ستايم در باب شعر.

ديونيسوس

درود . از آشنايی با شما خوشحالم . سپاس از بازديد شما و همچنين حسن نظر شما. باز هم به ميکده ديونيسوس سر بزنيد .... باز خواهم گشت. شاد باش و قوی!

بهرام کمالی

اول سلام و بعد عرض ارادت(صميمانه) و بعد عذر خواهی از تاخير( اين دل صاحب زنده چند روزی تعطيل بود٬ عين خودم که به پيسی آخر زندگی خورده بودم)... اگه متوجه شدی که البته شدی همه با قيد گذشته بود و الان روبراهتر از قبلم وملالی نيست جز بيماری شما که اميدوارم زودتر روبراه بشويد و به حال اول خود برگرديد٬ .....................!!! و يک نکته که خودت هم بهتر از من ميدونی اينکه٬ تو تنها کسی هستی که از جمع وبلاگيهائی که قبلاْ نميشناختم٬ يک ارتباط عاطفی برقرار کردم( معذرت که رک حرف ميزنم)٬ و اين علاقه مثل خيلی روابط درست بين من و تو٬ بين شعرهای من و نوشته های تو جاريست و اينکه بخواهم با يک سوتفاهم از يک دوست خوب برنجم که نشد؟؟؟ تازه اين يک مسابقه که نيست٬ من با دختری به نام رخشان انقدر راحتم که شايد برايش شعر بنويسم!؟ و اين به اختيار و روی شما بستگی داشته و دارد... تو تمثيل بی مثال يک پاک توی تمام معناهای مجازی و حقيقی يافته های منی٬ جدی ميگم.شايد جالب باشه چرا انقدر تو و شما ميکنم؟؟؟

بهرام کمالی

ادامه...تنها به رنگ خداست که پايين ميکشم اين کرکره های زندگی رو و هيچ احدی اجازه اخراج من از زندگی رو نداره( شايد برات جالب باشه که چرا اين اراجيف رو برات می نويسم...آره...دارم درد دل ميکنم...اشکال داره؟) حالا که پدرها يکپارچه جای من که نه جای ديگران عاشق ميشوند٬ جای ديگران توی سنت مسخرهء خود زندگی ميکنند٬میپرند٬ ميدوند و هزار تا می ديگر٬ خب لازم بود من هم برای مدتی نباشم٬ برم توی لاک خودم پشت پلکهای نازکی پنهان بشم که براش زندگی شايد فقط خوزستان بود؟؟؟ دارم به خودم فکر ميکنم؛ اگه قراره من نباشم توی مازهای پر پيچ و خم يه حاجی و حاجی زاده های قشنگ و قشنگ تر٬ پس چرا سگدو بزنم و له له بشو روی آب دماغ یه مشت غضنفر... میدونم دارم چرند میگم٬ اما اومدم که بنویسم و بعد با آواز این نوشته برقصم( هلی و جنگ نامه) به ساز غیرت قشقائی و سیاه چادرهای پر سیاه کلاغ به دوش...برقص!!!

بهرام کمالی

از توکلی که خدای اولم برای عشق به خدای دومم به من کافر ارزانی کرد ممنونم و امید که خدای دوم روی نقاب روزگار کشیده برای...( به آخرین شعر سپیدم رجوع کن...بهتر می فهمی!) سرت رو درد اوردم فقط بدون رخشان به این سادگی نیومده که بخواد از دست بره، تازه قراره اون رو توی قالب خودش ببینم، فرقی هم نمی کنه کجا؟؟؟ و در آخر یه غزل از دوست خوبم آقای عبدالرضا کوهمال جهرمی... آویختی به شیوه مجذوب دلبری.....موهای پر کلاغیت از زیر روسری..... با جذبه های عاشقی خود کشانده ای..... حتی فرشته های خدا را به کافری.....شعر و ترانه پیش نگاه تو سر به زیر..... بی چشمهای روشن تو پوچ و سرسری..... ماه از سر خجالت خود شب که میشود..... زل میزند به چشم تو با چشم خواهری...........بقیه اش برای بعد که خودم برات بخونم... رخشان برام دعا کنم٬ کم نیارم... همه جوره منتظر حرفهات هستم...اگه خواستی با فحش و ......................!!!