يک جوان پاره پيرهن کوبايی که به توريستهای خارجی خدمت می کند تا بتواند زندگی خود را

راه ببرد، پنهان نمی کند که از کاسترومتـنفراست و آرزو دارد به برادر بزرگترش در فيلا دلفيا

بپيوندد، اما وقتی توريست آمريکايی از او می پرسد به نظرش بعد از مرگ فيدل مردم کوبا

درباره ی او چه خواهند گفت ، بی ترديد می گويد از او به خوبی ياد خواهند کرد چون آدم خشنی

نيست ، کسی را نکشته . فقط ۴۰ سال است ما را بدبخت کرده...

   يک خانم نقاش عراقی که از وطنش گريخته و در لندن سکونت گزيده وقتی درباره ی صدام

حسين می پرسی با نفرت از او ياد می کند . وی معتقد است که صدام يک ديکتاتور است، ولی

مگر مردم عراق جز ديکتاتور کسی را بالای سر خود ديده است؟ ناديا برای نفرت خود از صدام

چند علت ذکر می کند که خشونت اولين آنهاست:«او با دست خود آدم می کشد و تمام دور و

بريها ی او آدم کشند».

   درسراسر جهان وقتی سخن از طالبان می گويند از خشونت آنها ياد می کنند و جنگ و ويرانی

و تحجر و ... چنان که جهان امروز حاضر نيست خمرهای سرخ را بخشی از واقعيت تاريخ

معاصر کامبوج بشناسد و پول پوت مظهر بديهاست و وقتی خبرنگار تلويزيون بی بی سی با

کسانی که در دادگاه عالی لندن گرد آمده اند می پرسد چرا اين پيرمرد هشتاد ساله ی بيمار را

تعقيب می کنيد جوان اسپانيايی زبان فقط يک جمله می گويد: او پادشاه خشونت بود.

مسعود بهنود - گلوله بد است    

سنگ ، کاغذ... گلوله!!!

  من همواره در روح تاريخ جريان داشته ام، زخمی و ملتهب. آن روزهای تاريک برده داری و

می گريستم برای غرور زخمی ماندلا که به مثابه ی آتشی زير خاکستر پنهان بود و سوزش

شلاق و اشک و عرق و هول سردابه های تاريک را و زخم تيغ نامهربان اشعه ی خورشيد را

تاب می آورد، که در قاموس او فاصله ی بين سياه و سپيد را با شلاق و بی حرمتی پر نمی

کردند.

  من سنگ بودم پای درختهای شاداب زيتون که داغی دستهای نوجوانی مرا به مصاف توپ و

تانک و گلوله فرستاد، به ازای هر گلوله ، يک سنگ ، به ازای هر آوار، داغ سينه ی يک

مادر، من داغ می شدم و گر می گرفتم، او سهمش را می خواست از آرامش.

  من خاکريز بودم، آبِ داغدار رودی گل آلود بودم که صدای مهيب  انفجاری پاره های تـنی

رشيد را و تکه های لباسی را و جرينگ جرينگ پلاکی را ميهمان آغوشم می کرد، دست از همه

ی خواهش هايش کشيده بود، ايستاده بود نگذارد يک موشک يک محله از اهواز را با خاک

يکسا ن کند، تا صدای گريه ی نوزادی که عوض شير، خون از پستان مادر می مکيد به گوش

مادر شهيدش نرسد، روحش بلرزد که آينده ی جگر گوشه ام؟

  من شبهای سرد آلبانی را به خود می لرزيدم ، خون منجمد دست کودکان بوسنيايی را «ها»

می کردم و رد نگاهشان را دنبال می کردم بدانم توی افق آن غروبهای يخ زده رود جاری

اشکشان کدام دريا را می جويد؟

  من معلق بودم در طيف رنگارنگ خواب مردم هيروشيما و حلبچه که به طرفة العينی بی درد و

اضطراب قربانی نطفه ی به بار نشسته ی پدر فاجعه شدند، فدايی ِ زايش اقـتدار بشر نا آرام.

  من صدای زجه ی پرپر شدن اميدم در هزاره ی سوم لابلای چاه های نفت عراق، که اينجا در

نيو اورلئان ايستاده ام، دست می کشم روی شانه های خشم کاترينا و به گوشش می خوانم که

آرام... آرام... خواب کودکان سياه  نيو اورلئان را نياشوب... خشونت، خشونت است حتی به

بهای  رسوايی شيطان.

رخشان بی نام- شهريور ۸۴

*   *   *

نرسيده به پله ی هشتم!!!

رنگش با همه ی رنگهايی که تا آنروز روی پوست نگاهش می دويد فرق

داشت. آشکارا دست و پا گم کرده بود، از حرکات سريع و حساب نشده اش

می شد حدس زد که تا چه اندازه از آشفتگی ناگهان درون رنج می برد.

 اطراف تپه ميدان را هنوز جمعيت آنچنانی در بر نگرفته بود که مانع از

رسيدنم به او شود. طبق عادت هميشه با کمی زحمت از لابلای هيکل چاق

زن های فضول ده توانستم خود را به او برسانم. مرا که ديد مثل اينکه

منتظرم باشد پايين جست. « هان..حنانه! بايد باهات حرف بزنم» بازويم را

گرفت و پيش چشمهای گرد شده ی همان زنها که از فرط فضولی داشت از

حدقه بيرون می زد، خود را به کنجی رسانيديم.

  دل توی دلم نبود، آب دهانم را پايين دادم. انگار که تازه از ترک اسب پايين

پريده باشد چنان نفس نفس می زد که ترجيح دادم برای شنيدن چند لحظه

ای صبر کنم تا نفسش جا بيايد. توی همان چند لحظه خاطرم رفت به ۴ ماه

و ۱۷ روز پيش. آن روز که ته تقاری سيد اسماعيل ـ محمد علی ـ سراسيمه

و با حرارتی وصف ناپذير وسط همين تپه ميدان جار می زد که پشت آسياب

قديمی جنازه ی يک غريبه را پيدا کرده. مردها رفتند و وقتی که آوردندش

لباسی پاره پاره به تن داشت و خون روی سر و صورتش آماس کرده بود،

آنقدر که نمی شد قيافه اش را تشخيص داد. اما می گفتند نيمه جان است

و هنوز شايد بشود برای زنده ماندنش کاری کرد.

  چند روز بعد آن غريبه ی در حال مرگ سرپا شد، طوری که نديده ها

باورشان نمی شد که هم او بوده که ملک الموت چنگ انداخته بود روی راه

نفسش. بعد توی ده پيچيد که او يک جوان باسواد شهری است، کس و کار

ندارد و در حال سفر بوده که چند نفر به قصد دزدی او را به بيغوله های اين

حوالی می کشانند و وقتی همه ی دار و ندارش را که يک ساعت و يک

گردنبند و کمی پول و اسناد بوده تلکه می کنند، تا حد مرگ کتکش می زنند

و اين اطراف رهايش می کنند و می روند. يک ماه که از پيدا شدنش گذشته

بود توانست خودش را چنان توی دل اهالی جا کندکه آمدند پيش پدرم و

گفتند از آقایوسف بخواهد که اينجا بماند و برايش اتاق می سازند و بشود

معلم ده.  ديگر آقا يوسف شده بود ورد زبان اهالی برای آب خوردن هم که

مشکلی پيدا می کردند، آقا يوسف بود که با نطق های چند ساعته و فقط با

چند کلام حرف اوضاع را چنان جفت و جور می کرد که همه راضی می

شدند و آب از آب تکان نمی خورد.

  پدرم بيشتر از همه شيفته ی او شده بود و می گفت معلوم است که این

جوان شير پاک خورده است ، دعا می کرد يوسف برای همیشه اينجا بماند

تا او مجبور نباشد ديگر با اين سن و سال بيفتد  دنبال حل مشکلات ريز و

درشت اهالی. يک ماه پيش هم با خوشحالی آمد پيش من و مادرم . رو کرد

به من « حنانه، بابا... اقبالت بلنده... بگو کی تو رو خواستگاری کرده!» من

هم که بعد از مدتها لبخند رضايت را توی صورت پيرمرد می ديدم دلم رضا

نداد شاديش را بهم بزنم. اين شد که يک هفته ی بعد من و يوسف بين

لبخند رضايت پيرمردها و صورتهای سرخ از حسادت دخترهای دم بخت و

صدای کِل و داريه ی زن های ده نشستيم پای سفره ی عقد. آنروز برقی

توی چشمهاش بود که تا بحال توی نگاه هيچ کس نديده بودم. بنا شد عقد

کرده بمانيم تا وقتی اتاقی که اهالی قرار بود برايش بسازند آماده شود و از

مسجد خوابی فارغ شود. توی اين مدت بيشتر شناختمش. مدام دستم را

می گرفت و می رفتيم توی گندم زارهای ديم پدرم قدم می زديم . گاهی از

اينکه توی ده با او هم قدم می شدم احساس غرور می کردم. می ديدم

نگاه های آرزومند مردم را که با چه حسرتی راه رفتنمان را می پاييدند. آخر

يوسف برای اهالی  فقط يوسف نبود، شده بود آقای ده. همه به پدرم غبطه

می خوردند و می گفتند خدا به کدخدا پسر نداد عوضش حالا آقا يوسف هم

چراغ خانه ی کدخدا را روشن کرده هم ده را.  پير تر ها برايش دست به

سينه ميشدند و تا از نظرشان دور نمی شد لب از دعا به جان خودش و پدر

و مادرش بر نمی چيدند، کم کم داشت باورم می شد که واقعاً اقبالم بلند

بوده، يوسف گواه آن .

  اما امروز؛ امروز جمعه است و به پيشنهاد تازه ی اهالی و خواست پدر

يوسف می بايست پيش نماز باشد. ولی حالا صورتش آنقدر بر افروخته

است که بنظر می رسد اگر کسی همين حالا اسمش را بپرسد از پاسخ

بماند. نفسش جا آمده، ولی هنوز مضطرب است . می گويد:« اينجام خوب

نيست؛ بيا بريم پشت آسياب قديمي». « آخه مردم منتظرتن! زشته!». « بيا

فقط بيا، زود باش!» و کشان کشان می بَرَََدَم . دو تا کوچه ی خاکی و زمين

درندشت سيد اسماعيل را  چنان تند رد می کنيم که گام برداشتن خودم را

احساس نمی کنم. می رسيم پشت آسياب. « خوب... حنانه! ببين تو رو

خدا هر چی می گم فقط گوش کن،تو رو جان عزيزت هيچی نگو؛ باور کن

هر کاری می کنم فقط بخاطر عاقبت بخيری خودته؛ تنها چيزی که از ته دل

باورش دارم دوست داشتن تو ِه». چشمهاش سرخ و نمناک شده اند. آن

صلابت هر روزه خرد شده توی نگاهش. دست می کند توی جيب پيرهنش و

يک کاغذ تا شده در می آورد. هيچ احساس خوبی ندارم. دلم گواهی بد

می دهد. انگار که آرزوهايم را ريخته باشم توی يک قايق کاغذی و به آب داده

باشم  و هر لحظه منتظر غرق شدنش باشم.  کاغذ را می چپاند توی

دستم و جلوی چشمهای شوکه ی من حلقه اش را هم در می آورد و به

کاغذ تا شده ی توی دستم ملحق می کند. می آيم دهان باز کنم، دستش

را روی دهانم می گذارد:« هيچی نگو... تو رو جان عزيزت... حلالم کن». و

مثل اسبی وحشی تو ی غبار گم می شود.

  احساس خفگی می کنم. دستهام رعشه گرفته اند. به زحمت تای کاغذ را

می گشايم:

« حنانه! عزيزترينم؛ برايم سخت بود افشای اين حقيقت که بگويم تو بهانه ی

همه ی آن بازيها بودی... ديشب تو ماه پيشانی ... خون همه ی حجم نگاهم

را گرفت*. يوسفت را ببخش. تا روزی که خودم باشم  يا نباشم فراموشت

نخواهم کرد. شايد روزی بازگشتم، تا آنروز مختاری. اگر خواستی منتظرم

بمان و گرنه راضی نيستم نا خواسته خوشبختيت را فنا کنی. فقط يادت

بماند: به هيچ چيز به اندازه ی دوست داشتنت ايمان ندارم.

(*: رجوع شود به پله ی هفتم.)

/ 10 نظر / 4 بازدید
rakhshan

نرسيده به پله ی هشتم را مديون خواهر عزيزم ليلا هستم ، چون لازم ديدم پيش از رفتن به پله ی هشتم فلاش بکی به هفتمی بزنم و از زاويه ی ديگری در حد بضاعت قلم و انديشه ی کال خود آنرا بازگويی کنم. پيشکش به همه ی دوستانم.

مندو

سلام. نمی دانم باید در باب این نوشته ات چه بگویم. راستش هنوز کمی محو سحر کلماتش هستم. موفق باشی.

لی لا

رخشان عزیز! تو هیچ دینی به من نداری که به قول دوستی، این زنجیر عشقیست که سرش را میدهیم به هم و تو نیز قطعا لازم است بسپریش به دیگری. مباد که پاره شود./ احتیاج دارم دوباره مرور کنم. بنابراین نیازمند خوانش بیشترم. در همین نگاه ، بخش اول تکان دهنده و فوق العاده است، جای قلمدار خالی. نرسیده به پله ی هشتم را میسپرم توی کامنت بعدی، عزیز دل آخرین گیومه ای که باز کردی، بسته نشده است، عمدیست؟ / ممنون که اطلاعم دادی.

بهرام کمالی

وقتی می رود همه ی ذهنهای دور و برمان می روند و ما به خاطرات دل می دهيم و عجب فاجعه ای...با يه کار سپيد بروزم و منتظر حضور و نظرتون...برقرار باشيد. ديگه بروز می کنی و خبر نمی دی؟ دلگير شدم.

gerdoo

ميتوانی چند توصيف تلخ از قطعات کثیف اين دنيا رديف کنی و بنويسی تا اينها را ميبينم و دلم پاره پاره است نميتوانم بخندم شاد باشم و از اين حرفها که ورد زبانِ داعيه داران غيرت و پاکدلی است .. ولی اگر همان روز که سر زدم اينجا تعلل نمیکردم و حرف توی دلم را مينوشتم و اينقدر تلخ نميشدم بدون اين سه سطر اول مينوشتم که اگر طول ميکشد پله ها خواهش ميکنم بلند شو و توی حياطی، باغچه ای ، باغی ، کنار حوضي سر بزن و صورت و بازوانت را خنک کن و نفس بگير و بعد برگرد دوباره توی اين مودِ انديشمندانه .. از کجا معلوم شايد از همينها هم بهترتر شود پله ی بعديت .. يادت نره تو دختری آبجی .. چرا پا نميشی يه نوار بذاری و يه کم برا خودت برقصی ؟ .. عينکی نشی دختر ! اينطوری موهات هم زود سفيد ميشه به خدا .. يه آهنگ منصور بذار و برقص بعد بيا بنشين پله ها رو ادامه بده .. نترس نظم دنيا به هم نميخوره اگه وسط اين حروف سربی چند تا کلمه ی رقصان و دخترانه بذاری

gerdoo

برا خودت گفتم .. وگرنه من که عمرا رقصيدن تو رو نگاه کنم (تو حتی از خوندن اين جور جمله ها يه جوری ميشی از بس که جدی گرفتی خودت رو و ما رو!!) .. حالا گوش نکن به نصايح من .. بعد که فارغ شدی از اينا و احساس کردی تهی شدی - توخالی شدی - و بعد ضعف گرفتت ميفهمی چرا من دلم نميخواست با شتاب يکنواخت پرواز کنی و فرود بيای .. وسطهای هر سفری متل هست کاروانسرا هست .. اقلا اينجا توی «راه پله» ات «گلدون» نمیذاری کامنت که میذاری این عینک ته استکانی رو بردار ! .. لااقل برا من یه جوکی چیزی بنویس که مطمئن بشم آبجی کوچیکه هنوز از دست نرفته !

rakhshan

هنوز خوابم... و هنوز آن کودک دور دست رویاها یی که دیگر می رود رنگ کابوس به خود بگیرد رهايم نمی کند...متنفرم از گلهايی که توی سبدش ريخته و احمقانه بين آدم بزرگ ها تقسيم می کند؛ احمق است...احمق.

لی لا

آخرین بار که حرف زدیم و من فکرهام را گفتم از نوشته های پله هات یادت هست؟ داستانت خیلی انسجام داشت بهتر از باقی پله ها از آب درآمد از آن پیچیدگی ناموزون رسید به خارش کله! تفاوتش را میدانی؟ در نفهمیدن و یک کمی فهمیدن است :) اینکه می تواند یوسف یک تصویر غلط باشد که ممکن است جائی با خودش گیر افتاده باشد یا با همه ی آنها که زیادی باورش کرده اند و آخرش شده باشد قدیس مثلا! آخ یاد داستان خودم افتادم که هرگز نشد بزارمش توی بلاگ! من هم یک قدیس اینجوری داشتم ولی توی داستانهای من یا زن همه چیز است یا هیچ چیز! چرا از حس حنانه کم نوشتی یا اینهمه کم رنگ نوشتی؟ چرا باید حنانه راوی یوسف میشد؟ چرا داستان اینقدر جنوبیست؟ این سوالها را می پرسم نه برای ایراد گرفتن برای دانستن خودم. خب تو جنوبی هستی محیط و فضای آنجا آشنا تر است لابد! اما چرا آشناتر است؟! محصورت نکند یک وقت این چیزها عزیز دل؟!

لی لا

لینکی را که از بهنود داده بودی افلاین داشتم همان شب با علی خواندیمش و جالب است بدانی که او بیشتر از من خوشش آمد اصلا گفت همیشه دلش میخواسته من آنجور بنویسم! اما منم دل خودم را دارم و خلاصه یک جاهائیش مال خودم است:) در مجموع مستند نویس و مستند ساز بهتریست اما کی می تواند منکر توان نویسندگیش بشود؟در اين موردها به حرف گردو گوش نده، رقص دانستن خوب است اما اينکاری که او گفته - نميدانم خودش ميداند يا نه - احمقانه ترين کار است وسط حس گرفتن ات. مگر ميشود اصلا وسط يک مساله ی رياضی يا حتی انديشيدن به يک رابطه ی تاريخی بلند شد و منصور گذاشت و رقصيد!؟ اه ! بدم آمد از اين کامنت اخويمان!

شرتو

راستش يه جمله معروف هست نميدونم از کيه ميگه: دو تراژدی بزرگ در زندگی انسان هست نرسيدن به آنچه ميخواهد و رسيدن به آنچه ميخواهد! / و به نظر من هم جدا تراژديه اگر بعد از رسيدن هنوز هم بتونی اميدت رو حفظ کنی و برای ادامه انگيزه داشته باشی شاهکار کردی! ممنونم که سر ميزنی :)