آخرش برای دلِ تنگِ خودم...

برای همه ی آنها که از پشت اين صفحه های مجازی ، حقيقت زلالِ

بودنشان دست و دل رخشان را به شوق می آورد و از شوق آمدن ليلا که

هميشه برای من «ليلا»ست. حتی اگر توی تصادف ، کمر واژه هايش

شکسته باشد و خودش بنويسد: لی لا... برايت می نويسم به اعتبار زنگ

عاطفه ی دلت که می دانم باز به اينجا خواهدت کشيد. ببين! « به رنگ تو

می نويسم »:

فروز که فروزنده تر از آفتاب مهربانيش نديده ام و صبورتر ازعطر اقاقيای دلش

برای پراکنده شدن ، عطری به مشامم نرسيده.

و آقای گردو ؛ که از پشت همه ی حرفهايش ـ که بيشتر وقتها از چشم

کودکانه ی من به اعترافات هولناک يک انسان می ماند ـ  دلی تپنده  برای

بدست آوردن دلهايی دارد  که شايد شاد بودن و نبودنشان، آرام بودن و

نبودنشان برای زندگيش عملن تفاوتی نکند. از همان کلانتر هاست!

ستارهای حلبی و...

و مُندو؛  فَبِرغم جميع حرائقه، و برغم ِ جميع سوابقه ، و برغم ِ الحزن

الساکن فينا ليل نهار،  و برغم الريح  و برغم الجو الماطر ولاعصار، الحب

سيبقی يا ولدی...احلی الاقدار يا ولدی؛

و بهرام؛ که شاعرانه هايش نسيم اعجاز بهار می شود برای شعورم گر چه

اغلب بوی پاييز می دهند...

و صبا؛ که  صداقت رنگ لطفش هميشه  آيينه می شود برای کودکيهای

خواستنيم ، که باورم بشود هنوز هم...«هنوز هم » می شود توی کوچه و

جلوی چشم اين و آن دويد.

و همه ی آنها که  رخشان تنهاييش را لابلای خط به خط  نوشته های

آسمانيشان گم می کند.

 و باز ليلا... کاش هميشه آنقدر خودخواه بمانی که به تنگ شدن دل ديگران

هم فکر کنی... ليلا....ليلا...ليلا

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
tina

عزيزکم ممنونم که اين لطف و به من کردی و من و لينک کردی منم در جواب اين محبت بزرگت شما رو لينک کردم ارادتمند تينا

صبا

به اين فکر ميکنم که چند روز است که به اين جا نيا مده ام؟؟؟سالها گذشته انگار ...ممنون به خاطر لطفت عزيز :)برای ليلا هم :آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست ...هرکجا هست خدايا به سلامت دارش :)

فروز

من آيينه ام. دل تو که می‌گيرد و بعد شکوفا می شود از اشک چشم اينجوری نشانمان می‌دهد، پاک، زلال، جوشان، غلتان و بی نياز چون اشکهايت. نبينم غمت را مهربان‌تر از من. حتما سراغت را می‌گيرم زودِ زود.

axemah

سلام رخشان نازنين ... من هم بوی لی لا را از باغ گردو و صفحه ی تو شنيدم ... حس کردم که جزو کسانی که ليلا دوستشون داره و به يادشون می افته نيستم اما من برای دوست نداشتن هيچکس آموزش نديدم ... و فقط بعد از سلام دوست دارم ... اگر باز هم گذرش به اين اطراف افتاد بهش بگو که من هم به يادش هستم . راستی نوشته ی تو ديروز خيلی منو تحت تاثیر قرار داد خیلی زیاد ... رخشان همیشه رخشان بمون گلم

لی لا - آبی آسمانی

وسوسه :) ... رخشان ! به نظرت اگر کسی بداند اشکالش چیست چقدر از راه را رفته ؟ تو فکر میکنی اگر دلایل مرا برای ننوشتن میدانستی چند بار به من میگفتی خودخواه؟ اصلا میگفتی ؟ :) البته که من خودخواهم اما همه خودخواهند و آنها که زیادی خودخواهند کمتر اعتراف میکنند که چنین خصلتی دارند. نازنین خوبم، من از اینهمه مهری که درون تو جاریست ( مثل چاههای نفت که روی اش زندگی میکنی ;) ) ممنونم. گمان میکنی آدمها همدیگر را چرا کشف میکنند؟ چی در وجود آدمهائی خاص پدیدار میشود که ناگهان مثل منی دلبسته ی مثل توئی میشود؟ من تمام عمرم از خودم سوال کرده ام. همیشه ی خدا پرسیده ام : من الان اینجا چکار میکنم؟ قرار است چه کاری بکنم که حرکتی رو به جلو باشد برای رسیدن هستی به هدفش؟ من چی میخواهم در مقابل این حرکت ؟ اینطوریست که تو اگر یک قدم جلو بروی هستی هم یک قدم - قدمی که خیلی بزرگتر از گام ماست - برمیدارد.

لی لا - آبی آسمانی

...برمیدارد. با آنهمه من بسیار درد میکشم. من برای زیستنم بهای سنگینی پرداخته ام اصلا برای بودنم بها داده ام. برای همین است که نمی توانم نسبت به اشکالاتم بی تفاوت باشم، اگر چنین توانی ندارم برای رفع عیوبم، پس حق ندارم برای دیگران نسخه بپیچم، یا کسی را راهنمائی کنم، زندگی وبلاگنویسی من در حاشیه ی تاریک از خصایصم قرار میگرفت، خارج از حقیقت محض! و این برای من قابل تحمل نیست، من نمی خواهم خودم را پنهان کنم، و اگر دیگران تحمل دیدن حقایقم را ندارند پس می روم که نباشم. رخشان عزیز! آدمها ما را با همه ی خصوصیاتمان دوست نخواهند داشت، آدمها ما را دوست دارند تا وقتی که دوستشان داریم، تا وقتی که ازشان تمجید میکنیم، تا وقتی که دوروبرشان پرسه میزنیم و تا وقتی که برایشان هزینه میکنیم، و این « تا وقتی بودن » یعنی ریشه دار نبودن درون کسی یا کسانی،

لی لا - آبی آسمانی

...اما من از دیده شدن با چشمان ترحم متنفرم، من اگر زیر بار زجرهای زندگی له بشوم ، محال است دو کار را انجام بدهم، یکی گلایه از خداست و دیگری التماس به بنده ی خدا.و تو خیال میکنی انسانی که از همه طرف در محاصره انواع آسیبهای روحیست چطور نویسنده ای میشود؟! تمام مدتی که بلاگ نوشته ام اندوهم را با آدمها تقسیم کرده ام که راحتتر تحملش کنم. حالا میبینم چقدر ظالمانه بوده این رفتار! چرا که کمتر شادیهایم را با آنها تقسیم کرده ام. مدام از خودم پرسیده ام چرا منی که دائم در حال لبخند زدنم، توی بلاگ چهره ای چنان غمگین و درهم و اخم آلود دارم! این تضادها روانیم میکند رخشان! آدمها البته همیشه پر از تضادند. با آنهمه من نمی خواهم دو چهره باشم. بایست اصلاح شوم. چقدر حرف زدم :( ببخشم.

لی لا - آبی آسمانی

... من به صد تا کامنت نیاز ندارم که هزارتا حاشیه مینویسند و از هزار حرفشان یک جمله ی حقیقی نمی شود در آورد، من به چند نفر آدم واقعی نیازمندم که ده سال دیگر هم که نامشان را می برم با عنوان خاطره به یادشان بیاورم، به آدمهائی که نهراسم از شنیدنشان، دیدنشان، نترسم از ، از دست دادنشان، نجنگم برای بودنشان، بودنشان زجر نباشد، دانستنشان پریشانم نکند، اگر بعد از چهار سال بلاگ نویسی و شش سال بودن در شبکه های ابتدائی و مدرن هنوز نتوانسته ام چنین کسانی بیابم، به نظرت نباید از خودم بپرسم چرا؟! فکر نمیکنی باید بیندیشم که اشکال، درست جائی درون من است؟ من باید برای خودم وقت بگذارم. البته زندگیم خیلی دشوار شده است، کابوسهایم ممتد و بی مهابا حمله ور میشوند و بهانه های نبودنم را محکمتر میکنند.

rakhshan

عزيز من! ( اينجا مينويسم چون گفته ای نمی روی به آسمان آبی) منظور مب از خودخواه آن نبود که تو فرض کردی... کامنت قبلی خودت را بخوان... گفتی دلت برايم تنگ شده و بلافاصله گفته ای که از روی خودخواهيست! من هم از شوق آمدنت گفتم ای کاش هميشه اينقدر خودخواه بمانی که فکر کنی دل رخشان هم برايت تنگ می شود نازنين من!

گردو

چقدر فروز و عکس ماه دوستن باهات . ماجرا اينطوری بود که من تو رو از تو اسکای بلو کشف کردم .. بعد اين دو تا هم از توی گردو تو رو کشف کردن . الان يهو يادم افتاد اونا يه نقطه اشتراک شديد دارن . حيف که نميشه بگمش. دلم تنگ شد براشون