صدای گامهای نجيب فرشته می آيد.
آرام آرام نزديک ميشود حرير معطر تن پوشش رقصان بدنبالش می آيد و هوای دلم را به هوای نيستان گره می زند.
از عطر نی چنان سرمست می شوم که ريشه ام را از اين دنيا می برم و می روم به آنجا که بشود اين خلسه ی ناگهان را فرياد کرد. ميان بزم بيخودان دست بيفشانم و پای بکوبم بر شعله های آتش...بسوزم و لبخند بزنم... شادم که غم تو رهايم نمی کند.
ديوانه وار بر سر دار بروم و از شوق در کالبد نگنجم و جار بزنم:

((کسی تا کنون ديوانه تر از من ديده است؟))

/ 0 نظر / 4 بازدید