pray.jpg

 «يک عالمه صداهای جور و واجور توی سرم است.»

سرم را که بالا آوردم همان روزهای اولِ اول که تازه داشت حاليم می شد يا شايد

داشتی حاليم می کردی که چشمهايم را بازِباز نگه ندارم، چون يا نور چشمم را می ـ

زند يا ندانسته چيزهايی را خواهم ديد که نبايد،  همان روزهای اولِ اول همچنان که

تمرين ِ ديدن می کردم،  يک جايی توی تاريکی های گوشه ی اتاق،  کنج ديوارها  و

پشت درهای هميشه بسته ی راز آلود انباری ها و دالانها ،  نمی دانم چرا هميشه

هول بَرَم می داشت که نکند يکی منتظر است! می خواهد حسرت ديدنت را به دل

چشمهای ضعيفِ نو گشوده ام بگذارد.

تو که معلوم نبود چه شکلی هستی؟! چه قدری هستی؟! ( که هميشه فقط می ـ

دانستم و يادم نيست از کجا که  اندازه ات  بايد از همّه ی خانه ی ما بزرگتر باشد و

قدت از همه ی ديوارهايش بلندتر!)

که از نظر  من  همان  قد و قواره ای که برايت حدس می زدم ، کافی بود تا فقط  يک

اشتباه من همانا و يک مشت گُنده ی تو  و تمام شدن کار شروع نشده ام همان!

همان روزهای اول که يادم نيست دوستت داشتم يا نه؟ شايد هم می ترسيدم ...

حالا می گويم که کاش چشمهايم را بازِ باز نگه می داشتم.

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

سلام :) خوبي عزيز؟يك بار خوندم ...ولي براي بهتر فهميدنش چند بار ديگه ميخونم ..بعد برميگردم..:*ميبوسمت از راه دور و داغ داغ ...چون هواي گرم اين روزها :*

فروز

فوق‌العاده بود. نرم و دلنشين...

axemah

سلام نازنين ... ديديش ؟! باورت می شه اونی و که ديدی ؟ ... چطوری با اينهمه بزرگی و هيبت تو دلای کوچيک ما جا می شه ؟ فکر می کنی اين کار دل ماست يا معجزه ی اونه ؟ می بينی وقتی يروز يکمی از تو دلت دور می شه اون روز چه شکليه ؟ يکی می گه اون روز بارونيه ... يکی می گه طوفانيه ... يکی می گه اونروز روز نيست ... وقتی نگاهش می کنم از برقی که توچشمم مياندازه چشمای منم می سوزه اما نميدونم چرا می ترسم که پلک يزنم و ديگه جرات نکنم بازم به اينهمه نور خيره نگاه کنم ................

ناما جعفری

سلام مهربانانه....نيستی کجا کج افتادی ....ما که افتاده ايم جنوب....بلندبودبلندبلند.رخشان عزيز آمدبودم وبلاگ جديدرا بگويم...بيا اگربعدبودسه نقطه وارونه بگذار

فروز

چراغ های شب بسته: در انتهای شب، خاموشی روشنايی‌ها و بی‌کسی معابر...نور روز خسته: پرسه‌های بيهوده بی تو در طول روز، خسته از روز سپری شده ...آدميان مرده: يعنی عشقی توی آدم ها مخصوصان در ساعت ۱۰-۱۱ شب نيست، همه خست اند...من عاشقانه در قهقرای مرگ: من با تمامی عشقی که به تو دارم- بر خلاف ديگر آدم ها تو اين ساعت- اما تو نيستی که بيانش کنم و به نوعی منم پر از مرگ ميشم تو اين تنهايی....چرا روز و شبم را بردی به اسارت ديوارهای گيجی...نبودت گيجم کرده ، آدمی بی هدف برای ماندن در خيابون يا برگشت به خونه...مست‌های هزار نسل آدم هم مثل من ِ امروز اين همه بی سر و بی دل نيستند.: یعنی از گیجی چون مستان بدون قدرت تعقل هستم و با رفتنت دلم نیز رفته است...مست ، گیج و متحیرم از خماری ندیدنت

rakhshan

می خواستم پستی بنويسم که به علت ذيق وقت نشد... اينجا پرانتزی باز کردم که عليرغم ميلم نمی توان بی تفاوت بود از آينده ای که با انتخاب امروز ملت ايران لااقل برای من سخت نگران کننده می نمايد... از امروز تا ۴ سال ديگر ... می نشينم و فقط نگاه ميکنم.

مندو

سلام. راستش را بخواهی اين هيوا دل همه را می برد. مال من را که برده!!! (اعترافات سنت آگوستين، زياد جدی نگير). آن نوشته که نوشته ام (در باب سفر) بر آمده از دلم بود. واقعا من از سفر برگشته ام و با يک کوله بار تجربه که اگر فرصتی بود برايت می گويم. حرف در باره اش زياد در دلم دارم که اگر شنونده ای بيابم داستان گوی خوبی هم هستم. ديروز داشتم قارئه الفنجان عبدالحليم را گوش می دادم. بعد از مدتها که نشنيده بودمش خيلی بهم چسبيد. نگفتی که حالت خوب هست يا نه؟ موفق باشی.

bacchus

با اين که من هم فکر می کنم که بايد چشمانت را باز نگه می داشتی اما...گذشته ها گذشته...

tina

سلام عزیزکم خوبی می دونی گلم ........ دوست داشتم هميشه بچه باشم و کوچه های بچگيامو مثل بارون رو تنم حس کنم تينا