این خانه

حالا که گوشه ی دنج تری هستی بیشتر دوستت دارم، خانه ی نُه ساله ام. خوشحالم که این همه سال نقل مکان نکرده ام، به جای دیگری نرفته ام و ترکت نکرده ام. فقط یادم هست گاهی خواسته ام جاهای دیگری داشته باشم مثلاً یک زمانی برای نقاشی و کاریکاتور، یا یک زمانی برای شعارهای محیط زیستی...

ولی هیچکدامشان دوام نداشتند، شاید برای اینکه من بلد نیستم همه چیز را از هم جدا ببینم، شعار محیط زیستی هم که بخواهم بدهم دست آخر با فلسفه و انسانیت و خودشناسی دست به یقه می شوم. نقاشی و هر کار دیگری بجز نوشتن هم، هنوز  نتوانسته است جایگزین بهتری برای نفس کشیدنم باشد.

فکر می کنم من و تو تا زنده ام و برقراری نتوانیم جدا شویم از هم... امیدوارم. آینه ی احساس های تلخ و شیرین و بزرگ شدن هایم، رد پای جوانی...

/ 2 نظر / 12 بازدید
شفیعی

درود بر این همه پشت کار . تبریک می گم

لی لا

هر خواستنی توانستنی پشت سر دارد... تو واقعا هیچ وقت نخواستی... بنابراین گریزی از دوست داشتن آنچه هست نداری... همه ی ما چنینیم...