چه بر سرمان آمده و می رود که از تنهاييهای خويش که بگذريم ديگر هيچ نميماند برايمان جز شبحی سرگردان که سوگوار توهم بی سرانجامی خويش است...
نه عاشقيم نه فارق نه بدنبال انديشه ايم نه می انديشيم. پيشه ی پنهانمان تشويش مبهمی است که نمی دانيم علت واقعيش را... و بی دليل خود را مستوجب غرق بودن در اين دريای ابهام می دانيم... تا ديروز گمان می بردم که فردا بی شک روشن است. ولی امروز (( شک )) دارم!
و امروز ((ترديد)) پيشه ی آشکار ماست.

/ 0 نظر / 4 بازدید