برای آقای گردو...

می گويند از آن لحظه که مشيت خدا بر وجود من قرار گرفت ، با من بوده ای... بدنيا

آمدی تا... مثل سايه همه جا تا هستم و ميان هجاهای بودن دست و پا می زنم،

دنبالم می آيی. ولی خيلی وقت بود ازَت! غافل شده بودم، حتی به آنجا که ديار بدام

افتادگانت است هم سری نزده بودم تا به يادت نياورم.

حالا در اوج نيرو و توان جوانی، ميان دلواپسی های رنگارنگ فردا و افسوس های بی ـ

رنگ ديروز، مدتيست عجيب بويت  به مشامم می رسد، می گويند بيشتر وقتها سر و

کله ات آنجا پيدا می شود که انتظارت را ندارند. ديده ام گاهی هم کسانی که

منتظرت هستند و با همه ی قوا می کوشند راه خلاصی از ترا بيابند، يا گاهی

بعضی ها با دستِ خودشان بجای خلاصی از تو ، خود را خلاص می کنند. باورم

نميشود که من نه اينم و نه آن! گمان می کنم همين روزها به سراغم خواهی آمد و

سراپا تسلیمم،  هيچ فردايی روشنتر از خانه ی بخت تو و هيچ آشنايی که بيشتر از

تو به او محتاج باشم يا به من محتاج باشد را ندارم... می دانم و مطمئنم که از هم ـ 

آغوشی ِ ما هيچ مداری از کار نمی افتد، هيچ سايه ای کم نميشود، از بودن با تو به

گمانم نه شاد می شوم و نه غمگين. اين خواستنی ترين حس زندگيم بوده :حس

تعادل و سکون و آرامش.

 

  « من قلندری شده ام که وزنه ای به سنگينی وظيفه ی گم شده ی انسان را

بدوش گرفته ام و در ميانه ی اين ميدان انزوای ِ فراهمِ همواره، دور خودم چرخ می

زنم و چرخ می زنم و چرخ ... تا کی سرم از اين تکاپوی پوچ گيج برودو مثل هزار چون

خودم، رخ در نقاب مرگی چونان زندگيم منزوی ، فرو کشم.»

آقای گردو! اينها را سه شب پيش نوشته بودم، نمی دانم چرا امروز که کامنتتان

راخواندم دلم خواست اين را بنويسم! عليرغم دردی که امانم را بريده و حتی حرف زدن

را برايم دشوار می کند.

آبجی کوچيکه رو می بخشيد اگه هذيان گفته...

/ 33 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مندو

سلام. خوشحالم که بهتری. دارم تلاش می کنم که برای 5 شنبه خودم را به نمایشگاه برسانم. یا شاید هم 4 شنبه! موفق باشی.

z-a

ابجی خانم را بايد کشت ..چه با چکش چه با مشت!

صبا

رخشان جان ايميلت رو چک کن ..

j

منو توی اون غرفه ها نديدی رخشان ؟ غرفه سيب زمينی سرخ کرده فروشی ها رو نميگما .. غرفه ما اصلا چيزی نميفروشه .. تازه منم مدام ول ميچرخم آخه آدم سالم که يه جا بند نمیشه .. فردا برو غرفه فسقليها و صورتت رو نقاشی کن و بشو شکل موش ! نه ! خرگوش یا زنبور بشو .. يه چيزی بشو که کلی بخنديم .. نترس بابا با آب پاک ميشه اون رنگا .. از اين کتاب گنده ها هم بخر .. من يه عکس گرفتم از يه بچه که تو نمايشگاه خسته شده و خوابش گرفته .. بعد مامانش زحمت کشيده بود کتاب گندهه رو باز کرده بود يه طرفش رو کرده بود زيرانداز بچه و بعد کتاب رو بسته بود ! .. شده بود مثل ساندويچ ... فکرشو بکن داری کتاب رو ورق ميزنی بعد يه دفعه يه بچه لای صفحه هاش ميبينی .. اينا چيه من مينويسم !؟ راستی فهميدی ميهمان کجاست؟

همراز

سلام دوست مهربونم همراز بعد از ماهها به روز شد منتظر قدمهاي نيلوفري شما هستم. گر بدینسان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست.

axemah

سلام رخشان نازنين .... نمی دونم صفحه من مشکلی داره و هرچه رفرش می زنم صفحه ها آپديت نمی شن يا شما هنوز پست تازه ای ننوشته ايد هرچند که هر بار اين صفحه رو باز می کنم اين پست و می خونم و لذت می برم اما منتظر نوشته ی جديد هم هستم . دوست تو ... عکس ماه

صبا

رخشان..ديدی اون ايميل رو؟

گردو

اااا پس اينا رو ميگفتی !!!! آره خودمم خندم گرفت الان .. هنوزم نيشم بازه و دارم اينا رو مينويسم . منم زيادی خيالاتيما!! مثل بچه ها که خيالهای عجيب غريب ميکنن ببين در مورد اون بچه که لای کتاب خوابيده بود چه فکری کردم!!‌ ناسلامتی من سی و دو سالمه . آخه مرد سی و دو ساله اينطور خيالبافی ميکنه!!؟ جالبش اينه که همه خيال ميکنن من يه مرد سنگين و لوتی و کم حرف و جدی و قلدرم ! حتی اعضای خونواده ام هم باورشون نميشه من احساساتی باشم . امسال نمايشگاه کتاب ميای ؟ منظورم سال ديگه است . بيا .. نترس .. ساده و راحت مهمونم شو سيب زمينی سرخ کرده برات بخرم بشينيم رو چمنا بخوريم .. يادت نره ها! از همين حالا دعوتی . به کس ديگه ای وقت ندی آبجی!