اين کيميای هستی قارون کند گدا را...

« ايشان شيطان را پشتوانه ی کار خود قرار دادند، شيطان هم آنها را شريک

خود کرد و ار آنها دام ها ساخت. در سينه ی آنها تخم کرد و جوجه گذاشت

و مانند کودکان در دامنشان پرورش يافت تا آنجا که با چشمانشان نگاه کرد و

با زبان هايشان سخن گفت ، آنگاه آنها را به انجام دادن گناهان و خطاها

تشويق کرد. اينها هم شريک او شدند و هر چه او می خواست انجام

دادند».

{نهج البلاغه - خطبه ی هفتم - در مذمت پيروان شيطان}

پله ی پنجم

  دست گرم مردانه اش هنوز توی دستم بود ، رسيديم دم در مدرسه. روی

دوپا نشست و مقنعه ام را يکبار ديگر صاف و صوف کرد. با انگشت اشاره ی

دست راستش زير چانه ام را قلقلک داد. لبخند زد و گفت : « خوب ديگه

خانوم موشه، بدو برو سر کلاست. ظهر ساعت دوازده و ربع ميام همينجا

دنبالت». دستش را گرفتم و گفتم: « دير نکنی ها.» « نه. قولِ قولِ قول. به

شرطی که خانوم موشه توی مدرسه دختر خوبی باشه». پيشانيم را بوسيد

و ايستاد نگاهم کرد تا از در مدرسه بروم داخل.

  ساعت دوازده و ربع، همانجا که قرارمان بود ايستاده بودم، کيف مدرسه ام

را پشتم انداخته بودم و دفتر ديکته را توی دستم گرفته بودم تا وقتی که آمد

، ۲۰ آنروزم را نشانش بدهم که بداند امروز تا شب رئيس منم.

  آخرين نفر هم بيرون آمد و بابا علی در مدرسه را بست، نگاهم به ته

خيابان خشک شد،  ساعت ۱ شده بود و هنوز خبری از او نبود. منتظر بودم

از آن سر خيابان قد و قواره ی کشيده اش پيدا شود با دستهايی پُر که بهانه

ی آن همه دير آمدنش باشد. ساعت يک و ده دقيقه بود که سر و کله ی يک

ماشين آلبالويی گنده از ته خيابان پيدا شد، برقش چشمم را گرفت،نگاهش

کردم . برای يک لحظه خستگی و انتظارم را به فراموشی سپردم و پيش

خود آرزو کردم که ای کاش ما هم يکی از اين ماشين خوشگلا داشتيم!

همينطور خيره شده بودم به ماشين خوشگله تا بيايد و بيايد و در کمال

ناباوری ، ترمز بزند پيش پاهای کوچک جفت شده ی من.شيشه ی جلویی

ماشين پايين آمد. خودش بود! گفت :« بپر بالا خانوم موشه... دِ بجنب دير

شد!» لب و لوچه! ی آويزان از خستگی آميخته با شگفت زدگيم را جمع

کردم و در عقبی ماشين را باز کردم. همچين که سرم را بردم تو، بوی خوش

و در عين حال عجيبی مشامم را نوازش داد.  کلافه نشستم و در را بستم .

آمدم به راننده سلام کنم که منظره ی غير منتظره ی ديگری نظرم را جلب

کرد: راننده يک خانوم بود! برگشت و نگاهی سرد به من انداخت و بعد بی

هيچ حرف و کلامی براه افتاد. صورتش شبيه طلا خانوم ـ عروسکم ـ بود به

نظرم. آنقدر محو آن فضای جديد شده بودم که گله گزاری را از ياد بردم و تا

دم در خانه هيچ نگفتم. حتی آن دو هم حرفی نمی زدند و فقط صدای ضبط 

آنقدر بلند بود که به نظرم آمد همه ی ديگ به سرها و عمو تنبکی های

عالم دوره ام کرده اند و برای آزار دادنم با آخرين توان بر ديگ ها و

تنبکهايشان می کوبند.

وقتی که رسيديم زود پريدم پايين و رفتم روبروی در جلويی ماشين ايستادم

تا پياده شود. ولی بجای باز شدن در شيشه را پايين کشيد و در حالی که

يک نخ سيگار گوشه ی لبش می گذاشت گفت: « تو برو خانوم موشه.

مشقاتو بنويس، يه چيزی هم از توی يخچال پيدا کن بخور. من دو - سه

ساعت ديگه ميام». کليد خانه را داد دستم و پيش از آنکه کلامی بگويم ،

ماشين آلبالويی ِ گنده رفت و رفت و رفت تا سر پيچ آخر خيابان که ديگر

نديدمش.

نه احساس خستگی می کردم و نه حتی گرسنه بودم. چشمم ماند به دفتر

ديکته که جلد مقواييش زير عرق دستم خيس خورده بود.

/ 15 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهرام کمالی

ادامه؛؛؛ به خودم... فقر عاطفه و فقر گرايشهای قلبی در افراد شايع شده و من از نوع درونی جامعه کوچکم در نا رسائی مطلقم... تازه اول راهم انقدر شکننده شده ام وای به حالم اگر ببازم٬ آنوقت بايد به خودم بتازم و چطوری اين همه شب بايد جلوی من از خجالتی نميرد اين دو بيت رو بخون:( يک جام پر از شراب دستت باشد/// تا حال من خراب دستت باشد/// اين چند هزارمين شب بی خوابيست/// ای عشق فقط حساب دستت باشد). بايد پيش خدا داد بر آرم و خداوی که کفرم را از شرم ابليس پنهان کرده لای رنگهای بی خود اين عروسکهای کوکی و چه راست که:( خسته ام ز مردمی که نامشان عروسکی ست/// مردمی که لحن هر کلامشان عروسکی ست/// کوک می شوند زمان نان و عشق و خوابشان/// کفتر نشسته روی بامشان عروسکی ست///...) و هر که نبود پای جاده های عرب و غرب از بس له له زدم دارم فکرهای متمادی به سرم ميزند دل يا.......................... سيم آخر.

بهرام کمالی

ادامه؛؛؛ هر چند رخشان همه ی روزهای هفته ام جمعه است و امروز هم شنبه بود ولی دلم مثل عصر جمعه گرفته بود و چقدر اين داستانت با زيبائی هر چه تمامتر قفل دلم را باز کرد و حتی برای مدتی از فکرهای لعنتی و اپيدمی فرد گرايم رهايم ساخت. بايد بخوانمش و من که عادت به شب زنده داری کرده ام اين داستانت تا صبح شايد صد بار از امتداد خطوط موازی چشمانم بگذرد و اين اندک سو را به لحظه های پر تلاطم دلم بلغزاند... باور کن اين همه تو گوشمون ميخونن مولفه های دهه هشتاد و اين اراجيف ديگر در حاليکه اين داستان که از زبان و فکر يه دختر حدوداْ بيست ساله( چون نميدونم دقيقاْ چند سالته) در ميآد اونقدر نقطه قوت داره که خيلی بالاتر از اين چاپ شده های با رابطه است( خيلی از شاعرها و نويسنده ها فقط از راه عمو و دائی و خاله به اينجا ميرسن در حاليکه خودشون هم نمی دونن چی ميگن!!!) در ضمن من اگه جای تو بودم و تو اون شهری که تو داری زندگی می کنم ساکن بودم پی وقت می گشتم و فرصت ديدار و صحبت با زويا پيرزاد رو از دست نمی دادم.

rakhshan

سوژه ی داستان را لو نداده ام! بهانه ی تولد این داستان را نوشته ام اولش. آن چند خطی را نوشتم که خانوم موشه را اتفاقن از وسط همانها بیرون کشیده بودم.

rakhshan

و اتفاقن ديگ به سرها و عمو تنبکی ها به نظر من فقط می تواند از زبان کودکی بتراود که اينجا نمودش خانوم موشه است. بزرگترها اينها را می اندازند توی دهانشان!

بهرام کمالی

سلام٬ با يه شعر سپيد( دختر شعرم...) بروزم و منتظر حضور و نظرتون.برقرار باشيد. می تونی اندازه من حرف بزنی؟ وااااااای...

tina

عزيزم سلام خوبی چه خبر چه مطلب خوبی بود عزيز به من سر بزن آپديتم تينا

higer victim

سلام رخشان بايد بگم قلم زيبايي داري و منو به ياد بچگي هام انداختي چرا ميگم بچگي هام چون تو اين دوره اين جور داستانها رنگ ولعاب ديكه دارن اما اون موقه اين جوري نبود. در هر حال اميدوارم موفق باشي و سعي كني صداقت كودكانه ات را حفظ كني.

هدا

سلام...چه قدر تغير که نديده بودم ! تقصير من بود و نبودنم ! لذت بردم:)

سوداسينايي

سلام دوست عزیز این یه دعوت صمیمانه از همه تونه برای بازدید از وبلاگ دوست عزیزم که شعرهای زیبا و وزینی داره. امیدوارم دست خالی به دیدنش نرید و حتما" نظر بدید. البته ترجیحا" درباره شعرهاش حتما" نظرتونو بگید حالا اگه خواستید دامنه دوستی تونو وسیع تر کنید اطمینان میدم که پشیمون نشید. http://sarvdelir.persianblog.ir