لعنت.

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رخشان

شايد لعنت به من... که ضعيفم...که زود اشکم درمی آيد... که نمی توانم از چيزی که می تواند حق من باشد دفاع کنم...که نمی توانم کينه به دل بگيرم و در عين حال حتی یاد آوری پيشآمد باز اشک می آورد به چشمم... من شهرم را دوست دارم.

هيچکس

سلام آبجی بزرگه ممنون که به من سر زدی قربونت

فروز

می‌دونی بيشتر وقت‌ها بزرگی در ذات آدم‌هاست و اکتسابی نيست؟ حالا فرق جوانی و ميان سالی اين آدم‌‌های بزرگ اينه که تو جوانی با خصايص خوب‌شون کنار نمی‌یان و گاهی زیر سوالش می‌برن اما در میان سالی و پیری می‌پذیرش... حالا خیلی از این حالت ها که تو گفتی به جز اینکه -تلاش نمی‌کنی- نمی‌کنی( به گمانم تلاش می‌کنی اما ثمره‌اش را نمی‌بینی!؟ ها؟ کدام؟)که حق‌ات را بگیری نشان‌های بزرگی‌اند ... حالا که شاخ‌هات در اومده کمی بجنگ ... بعد کم کم با پذیرفتن آروم می‌شی ... منم شهر تو را دوست دارم ... حالا بدون مقدمه‌چینی لپ دلتنگی‌ات را بگو ... حاشیه نری‌ها!....

آجايی!

اره خوب...لعنت..به کسی که ميتونه از حق خودش دفاع کنه!

لی لا - آبی آسمانی

غصه نخور عزيز دلم! لعنت به اين دوری ها!- که دلم ميخواهد حالا پيشم باشی - لعنت به اين نقابها! که آدم را ميگيرد از خودش! اما نازنين خوبم، دلت که آنهمه روشن می ماند و بی کينه، مگذار اندوه، افشره ی روحت را بچکاند روی زيستن ِلحظه های ديگرت که توانت را تحليل می برد سر آخر. شايد درد، حادثه، حرف، کردار ... هر چه بوده زيادی بزرگ است. آرامتر که شوی درست و منصفانه تصميم ميگيری و حرفهات را می چينی و قوی میکنی که تکرار نشود آنچه بر تو گذشت.

صبا

گاهی دلم ميخواد فقط يه نقطه بزارم که بدونی از کوچه های درخشانت گذشتم ... من ميگم: لعنت به کسی که اشک دختر خورشيد رو در بياره :*

رخشان

چطور به زندگی تيپا بزنم تا شماها هستيد و قلب هست برای تپيدن و دوست داشتن. عزيزان من کسی که اشکم را در آورد هم يک دوست عزيز است برای من . لعنت را فقط و فقط به خودم فرستادم. دوستتان دارم.

لی لا - آبی آسمانی

برای اون همه ذوقی که برام کردی، سزاوار نبودم و نيستم. ممنونم رخشان خوبم.