از فرو ریختگی ها

دل تنگ شده ام. برای آن وقت هایت... برای "تو" ی آن وقت هایی، که خودت را دوست داشتی، محکم بودی و مهربان، زیباییت مثال زدنی بود و دلم میخواست همیشه بیایی دنبالم تا تمام هم مدرسه ایها ببینندت، که زیبا و مهربان و با صلابتی.

برای آن وقت هایی دلم تنگ است که به خودت می رسیدی، که هر روز برای خانه فکر تازه ای داشتی، که مهمان داشتن را دوست داشتی، سخاوتت تمامی نداشت، و وقت مرگ پدربزرگ، دیدن اشک هایت آنقدر تازگی داشت که با همه ی کودکی ام ذره ذره با تو فرو می ریختم، نه به خاطر عزیز پدر بزرگ، که خاطره ی زیادی برایم نگذاشته بودید، من آنروز با تو برای تو فرو می ریختم.

دل تنگ تکیه گاه بودن های متقابلمان شده ام که زود مادر شدنت، خواهی نخواهی دوستمان کرده بود و رابطه ی دلکش و ساده مان را شیرین... از تمام تار و پود رابطه ی مادر و دختری مان، حس سرشار "پاره ی تن هم بودن" را می توانستم بفهمم.

افسوس؛ برای چیزهایی دل تنگ می شود آدم که نیستند دیگر... مادرم... دل بکَن از این سر به گریبانی، تو تسلیم و انفعال را نمی شناختی، ترس و وسواس به تو نمی چسبید، به خواب هم نمی دیدم که یک روز... من باز هم دارم بخاطر تو فرو ریخته می شوم عزیز دلم... اما نه این بار ساختنی و  دوباره بر افراشتنی... دیر می شود عزیز دلم... نخواه...

/ 4 نظر / 4 بازدید
سوسن جعفری

کاش این را می‌دادی می‌خواندش رخشان ...

حسن آواره

اي كاش آدما، لحظه ي با هم بودن همين احساس رو مي داشتن و كمي قدر شناستر مي شدن احساس زيبا و لطيفي داري بهت تبريك ميگم.

لی لا

هر چی میگذره من کمتر از مادر شدن خوشم میاد ... یه مسئولیت مزخرفه هر کی می خواد بگه خدائیه عاشقانه است یا هر کوفتیه بگه من می گم مزخرفه. بچه ها یادشون می ره که هر مادری قبل از هر چیزیه یه آدمه نه خداست، نه زنه نه بچه ی دیگریه، نه همسره... آخر رسیدن می خوان اول باشن. تو دنبال مادری شی ولی من فکر می کنم اون سهمشو بهت داده بزار یه کمی واسه خودش باشه اصن غمگین باشه قهر باشه بهت اهمیت نده... وقتی وسط یه جهنمی هر کی داد بزنه اونجا نباش خشمگین ترت میکنه. خب اونجائی اونی که نمی خواد اونجا باشی باید یه قدمی برات برداره... قدمات شجاعانه نیست. هنوز یاد نگرفتی سرش داد بزنی شاید وقتشه تو حالا مادرش باشی...

مرتضی

بازم خوبه داریش و میبینیش من فقط حسرتشو دارم [ناراحت] .