یک آغاز دوباره...

 دستهایم برای ساختن  و تشنه ی آفریدن بودند روزی... نزاییده مادر ،هزار صورتک خیالی شده بودم ، سرم گرم  بود. 

منتظر نطع آسمانی نمی مانم دیگر. آسمان منتظر من است. ورق به ورق اندیشه هایم  لای سیاه و سپـــید جداول کنـــار خیابان خط خطــــی میشوند،راه راهِ جای لاستیک ماشینها را به زحمت از رویشان پاک می کنم. آخر «می خواهم آبرومندانه دفنشان کنم» .  چند قدم جلوتر نردبانی که رفته و رفته وتوی عرش خدا سَرَک کشیده مرا به خود می خواند. با یک چتر سیاه روی سر، خیلی شیک و اتو کشیده گورستان را ترک می گویم.

پای نردبان که رسیدم، دیگر چتر به کارم نمی آید، حتی ساعت مچی و لباسهایم... هر چیزی را که برای زمین بهانه شود تا مرا پیش خود نگاه دارد باید دور بیاندازم.لحظه ی آسانی نیست، هجوم وسوسه ها آرامم نمی گذارند ولی، کار را تمام خواهم کرد. این بار حتمن...

/ 3 نظر / 3 بازدید
axemah

سلام نازنين ... برای تمام دعاهات آمين ... خيلی زيبا نوشتی حس و حال پاک و صميمت و چقدر دوست داشتم من رو هم دعوت می کرد ... مواظب دل مهربون و پاکت باش گل مهربون

مندو

سلام. دلم برايت تنگ شده. موفق باشی.

فروز

دوست ندارم اين حال و اين نوشته را. تو خوبی اصلان...رفتی دعا کنی که بيايی و اينها را بنويسی...جملات زيبا بدون حسی دل‌انگيز...بوی بهار ندارن و بوی زندگی اين کلمات...يک تشر به خودت برو . بيا بيرون از اين حال