سکوت به درد آغشته ی من
ناخود آگاه
ترا مرور می کند انگار
در محبس این سکوت به هر سو می روم
در نگاهم مجسم می شود
((ديوار))
آواز می خوانم
صدايش مثل پيچک می رقصد و بالا می رود
((ديوار)) می شکند...بی معنی می شود
دستهای تجلی باز می شوند
بالهای غرور جان می گيرند
((تو))
دست يافتنی و دست نيافتنی می شوی
مثل خورشيد...
خورشيد غروب می کند
پيچک به خواب می رود
ودوباره
محبس و ((ديوار))
تکرار می شود
تکرار....

/ 0 نظر / 4 بازدید