ظهر بارانی گورستان و بوی نم خاک و

آسمانی پوشيده از ابرهای خاکستری، خاطره

ی روزهای دور را در ذهنش تداعی می کرد و

ناباوريش را بيشتر  دامن   می زد. با نگاه روی

همه ی صورتکهای غم زده ی اطراف چرخی

زد ، نمی دانست حالا پشت اين همه چشم ،

جای او در کدام قاب خالی مانده است. يقه ی

کتش را بالا کشيد و زل زد توی آن کپه ی

خاک که حالا زير  بارش يکنواخت باران به يک

توده ی گِل تبديل شده بود سطح رويين آن  به ياری قطره ها گلبرگ های سپيد و

صورتی دسته گل گلايل را آرام می بلعيد.

 نوک پنجه ی انگشتانش احساس يخ زدگی می کرد و يک حس کرختی در ساق

پاهايش   بود. دلش می خواست بنشيند اگر جايی پيدا می کرد. سر انجام ضعف و

سستی بر او فائق آمد و بناچار روی سنگ قبر پهلويی لميد.

خودش را جمع کرد وبه آن دور دورها خيره شد.آنجا لای درخت های بلند گورستان و

ميان اين فضای خيس برگ آلود که به منظره ی يک تابلوی نقاشی می مانست، قامت

کو چک شده ی دختری را می ديد که پشت به او می رفت بدون اينکه دست خيس

باران به کمند شبق رنگ موهايش خورده باشد.

محو آن سياهی دور شده بود که چشمش سياهی رفت...

همهمه ی اطرافيانی که دوره اش کرده بودند در گوشش به صدای گوشخراش ترافيک

خيابان می مانست، بزور پلکهايش  را جنباند و چشم گشود، فضا خفه کننده و نفس

گير شده بود تحملش داشت از توان او خارج می شد، بخصوص که صداها اعصابش را

خط خطی کرده بودند، فکر کرد دوباره چشم هايش را ببندد ، مگر باز منظره ی آن قاب

پاييزی را در ذهن تداعی کند و کرد...پله به پله تا  صحنه ی آن قامت کشيده ی دور با

آن دسته موی بلند يکپارچه ی سياهرنگ که نصف اندامش را پو شانده بود، ولی هر

چه جستجو می کرد قاب، جز درخت های بلند و گور های مرتب و قطره های باران

هيچ نداشت. خسته شد ، به خود آمد و فهميد که صداها تمام شده اند. ديگر آن بالا

کنار کپه ی گِل هيچ کس نبود... اما باران هنوز بود و با خاک ، خير مقدم ورودش را ،

کف مرتب می زدند.

۲۳/۱/۸۴...¤  رخشان بی نام¤

 

/ 22 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بابک(رویائی خواب)

سلام متن خيلی جذاب بود ولی با کمی تعمق چيزهای پنهانی داشت ّانسان را به فکر می برد موفق باشی

فروز

بسيار تاثيرگذار با تصاويری زنده...رنگ موهای آن دخترک رويايی مرا هم مجذوب خود کرد. زيبا بود نازنين دوست به تمامی زيبا...

**a m i n **

سلام و سلام... لينکتون اضافه شد... و به روزم و منتظر حضور گرمتون ... ياعلی

لیلا

هی دختر! دستهای من هميشه توی دستهای تو بوده از وقتی که معلوم شد دختری البته :)) نه خيلی طول نکشيد که فهميدم دختری فکر کنم بار دومی که برايت کامنت گذاشتم اين را فهميده بودم. عجب گير جالبی دادی به واژه ی تک تير انداز! چشم عزيز دل... . ها ؟ خاک! البته که شخصيت و هويتش همان است مگر من به اين اشکالی گرفته بود! بگذار ببينم ... ها ... نه منظورم آن بود که اشکال مضمونی دارد آنجا که خاک نوشتی بايد خاک خيس مثلا می نوشتی يا يک همچين چيزی ... لذت نمی بری از کتابی حرف زدن؟ حالا يک کم که بگذرد با خودت هم کتابی حرف ميزنی :) لذت نمی بری زودتر ترکش کن.

zahra

دیشب رویایی داشتم: خواب دیدم بر روی شنها راه می روم همراه با خود خداوند. و بر روی پرده شب تمام روزهای زندگیم را ما نند فیلمی می دیدم. همان طور که به گذشته ام نگاه می کردم روز به روز از زندگی را دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد یکی مال من و یکی از آن خداوند. راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت. آن گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم. /سلام دوست عزيز/من آپ کردم ومنتظر حضور گرمتون هستم/موفق باشيد

عشقکده

عزيزم سلام..من به روزم...عزيزم اگه ميخوای زودتر از به روز شدن بلاگ هم باخبر بشيم ايدی عشقکده رو اد کن که فقط برای با خبر کردن وبلاگ های به روز هستش.....شاد و موفق باشی

لیلا

به قول مندو این روزها همه به کاری مشغولند که به اش علاقه ای ندارند... نه نفس کار، به این خستگی و آشفتگی بی علاقه اند. ... یک عالمه برایت نوشتم اما ... دیدم برای تو نیست پس پاکش کردم... باید منظم شویم تا این خستگی و تشویش ، تعدیل شود.

Masoud Borbor

برای اين يادداشت خوب مدتی هست می خواهم چيزی بنويسم اما هنوز نيامده آن چه بايد.