لحظه ای که مسحور چشمان مستت می شوم لبريزم از احساس نابی که نامش ((......)) است.

آزادم نه ذر ابعاد دوده گرفته ی اين زندان!
در بی کرانه ی سپيد هاله واری که جولانگه تنديس بال افراشته ی ذهن من است.

تمام معبد های سنگی دل امروز به لرزه در می آيند...
بلرزيد ...
بلرزيد....
بلرزيد ای دیوار های کهنه که شاید خواب خدایان افسون شده تان بیاشوبد...

شايد که اين لرزه آغازی باشد برای جان گرفتن يک افسانه ی دوباره...
افسانه ای که
(( من ))
اسطوره اش باشم...35.gif

/ 0 نظر / 4 بازدید