درک متقابل

برای نوشتن به تمرکز نیاز دارم و ساعات منظم و معین.

خواهش می کنم که همکاری شود لطفاً.

همه طوری نگاهم می کنند که انگار عجیب ترین خواهش دنیا بوده است. که مگر در خانه ی ما غیر از این بوده تا بحال؟!!

نمی دانم چرا اینقدر زود دلم راضی می شود! تشکر می کنم و به خودم نهیب می زنم که چرا همیشه "پیش داوری"* های غیر منصفانه دارم؟!

کارهای خانه تمام می شود، آشپزخانه مرتب است. مقدمات غذای افطار را آماده کرده ام و خیالم راحت می شود که فعلاً وظیفه ی انجام نشده ای ندارم. ذوق زده می نشینم پای کامپیوتر، تا طرح قصه ای که از صبح به زحمت توی ذهنم نگهش داشته ام را بنویسم و پردازش کنم. شروع می کنم به نوشتن، و می بینم علیرغم تلاش های ذهنی ام طرحم با یک عالمه جا خالی دارد مثل جایزه های مدت دار بازی های کامپیوتری محو می شود و از دستم می رود. زور می زنم که جاخالی ها نپرند و همین که دارد یک چیزهای ته و توی فکرم جان می گیرد و انگشتها به فرمان می روند که صفحه کلید را لمس کنند، صدای مادر می آید که:

- پس کی میاد زانوی مامان رو ماساژ میده؟!!

نگاهی می اندازم به دور و بر، خواهرم که توی اتاقش خواب است و کسی جز من نیست.

هرچه قرار بوده بنویسم را مثل جمله های کتاب های درسی در شب های امتحان چند بار برای خودم تکرار می کنم و جست می زنم می روم  زانوی مادر را ماساژ می دهم. ده دقیقه بعد که فکر می کنم کارم تمام شده می گوید:

- اون یکی نبود که درد می کرد، این یکی بود!!!

و ده دقیقه ی دیگر...

تمام می شود و می پرم که دوباره تند تند به خاطر بیاورم و بنویسم، یک خط را با حواس آشفته می نویسم، صدای تلویزیون بالا می رود و پشت بندش خنده های بلند... خواهش می کنم که صداها کمتر شوند، مثل آنکه چیزی نشنیده باشند، بی تفاوت شروع می کنند به تعریف کردن آن قسمت بامزه ی سریال برای من!!!

می گذرد،  طرحی که توی ذهنم بود به چند تا کلید واژه خلاصه شده است. به پیشانی ام می کوبم بلکه چیز بیشتری یادم بیاید. سعی می کنم خونسرد باشم و بنویسم. پدر از سر کار به خانه بر می گردد. چند دقیقه بعد می رود مخزن آب سرد کن را پر کند که صدای جیغ مامان بالا می رود: " تو نه! " مرا صدا می زند. "بیا برو این مخزن رو در بیار آبش کن که بابات دست نزنه! "**

کلافه بلند می شوم می روم و با فشار کمی که شیر آب تصفیه کن دارد، بیست-سی دقیقه ی دیگر از دستم می رود. بر می گردم می بینم خواهر جان بیدار شده و دارد نمرات پایان ترمش را پای سیستم من چک می کند.  به ذهنم فشار که می آورم دیگر چیزی باقی نمانده. ساعت هم می گوید نهایتاً نیم ساعت دیگر فرصتم تمام است و باید به آشپزخانه برگردم.

 

* هیچ وقت این پیش داوری های من داوری نمی شوند!

** از وقتی مادر وسواسی شده اند، پدر از سر کار که بر می گردند تا چند ساعت نباید به وسایل آشپزخانه نزدیک شوند! (ربطی هم به دوش گرفتن و دست و رو شستگی ندارد!)

/ 2 نظر / 11 بازدید
ابوالفضل

به اون عدم درک متقابل کار ندارم که درد بزرگیه و اصلا نمیشه باهاش کنار اومد اما تلاشت برای نوشتن و البته حاصل این تلاشها که نوشته هات هستن رو وقتی میبینم تعجب میکنم و سراپا تحسین میشم تو عالی هستی

شفیعی

رخشان جان عزیز دفترچه ای همیشه همراهت باشد و نکاتی که در مورد داستان به ذهنت می رسد را یاد داشت کن . سعی کن وقتی همه خواب هستند شروع به نوشتن کنی . در مورد وسواس هم که باید بگم اینجا نخبه ی وسواس را در کنارمان داریم