ره آورد

سوغات سفر، غم نوشته های نانوشته ی فراوان بود... جا ماندن مرگ و رستگار نشدن در ساعت هشت بود... و دلتنگی های بسیار برای چشم خندهای مهربان دوستی که بودن و حضور گرم و عزیزش بدترین حال هایم را به آرامش تحویل می دهد.

روستای اهلم- مازندران

دلم برای سپیدارهایش تنگ می شود، که برگهاش شعر می شوند و باد ترانه خوانش می شود و نور می رقصد... سبک و نرم و بی پیرایه...

...

 عکس می گیرم

از ضربات شعری

که بر من فرود آوردی

عکس می گیرم

از صبحی برفی در ملائی که تو تیربارانم کرده ای

عکس می گیرم

از صدای تو، لبخندت، شکستن آوازم

و نشان می دهم

به کسی که شعر مرا می خواند

و باریکه ای از ابر

در حیرت لبخندش موج می زند.

هی! شاخه های بریده ام که در آفتاب زمستانی آه می کشید

حضور پر شکایت ما

درخشش شاخه هاییست

که در آسمان تابستانی برق می زند

و برای دیدن مان ناگزیر است باغبان

سر به جانب آسمان چرخاند.(شمس لنگرودی)

/ 2 نظر / 13 بازدید
آبی آسمانی

دلتنگی ها موج مرتب می گیرند وقتی نزدیک بودی و حالا جاده ها و راه ها فاصله را تعریف می کنند. کاش واقعن نزدیک تر بودیم. من به دوستی صادقانه ی تو محتاجم همیشه عزیز دل و اگر همین حضور کم رنگم امیدی بشود به ارزش بودنم امید می بندم.