اين کيميای هستی قارون کند گدا را...

«اگر کوه ها از جا کنده شوند تو در جای خويش پا بر جا باش، دندانها را به

هم بفشار و کاسه ی سرت را به خدا عاريه بده، پايت را مانند ميخ در زمين

بکوب و چشمانت را به دورترين افراد دشمن بينداز و ترس به خود راه مده و

از برق شمشير دشمن هراس نداشته و چشم بپوشان و بدان که فتح و

پيروزی از جانب پروردگار سبحان است».

{نهج البلاغه - خطبه ی ۱۱- پيام مولا به فرزندش محمد حنفيه در جنگ جمل}

پله ی ششم

 با آنروز ، بيست و سه روز می شد که گوشه ی آن دخمه با ناخن روی گچ

ديوار، چوب خط می کشيدم و انتظار. دريچه ی روی در سلول قاب کوچکی

شده بود که اوقات فراغت از بازجويی های مکرر و فريادهای بازپرس و

ضربات باتوم که ديگر عضلات و استخوانهايم به دردشان معتاد شده بودند،

روبروی آن می نشستم و تعداد دفعات رفت و برگشت نگهبان را آنقدر می

شمردم تا بوی خون و نای عرق تن و  حس تهوع نسبتاً دائمی ناشی از آنها

را به دقايقی خواب شيرين گره بزنم.

 مثل هميشه تکيه داده بودم به ديوار دوده رنگ روبروی در ، يک زانو را توی

سينه جمع کرده بودم و زانوی ديگر را از فرط درد دراز کرده بودم. سرم را ميخ

گرفته بودم بالا و زل زده بودم به دريچه و هر از چند گاهی فکرهای جورواجور

ـ از نقشه های آبکی برای فرار گرفته تا تصور  آخرين نمای صورت گل

انداخته ی محبوبه که لبخند می زد به اميد زود برگشتن من و جور شدن

سور و سات عروسی ـ  مزاحم شمارش های معمولم می شد که آنها را

مُسَکِنی برای از ياد بردن درد و سوزش زخم هايم يافته بودم. توی هپروت

خودم بودم که صدای ناله ی لولا ی در و باز شدن در آهنی، به خودم آورد:«

پاشو! بايد بريم». شدت نور که يکدفعه از ابعاد دريچه ی کوچک به پهنا

وبلندای در آهنی گسترش می يافت، چشمم را کور کرد؛ مدتی گذشت تا

توانستم از ميان تصاوير مبهم و در همی که بی هدف خودشان را پرت می

کردند روی شبکيه ی چشمم، شمايی از جثه ی باريک نگهبان را تشخيص

دهم. ترجيح دادم سوال نکنم . بدون هيچ حرفی، دستی را که همسوی

زانوی جمع شده ام بود به زمين گرفتم و دست ديگر را به ديوار تا به هر

ترتيب با ورود کمترين فشار به پای ديگرم که احساس می کردم استخوان

زانويش زير ضربات مکرر باتوم له شده بود، بلند شوم. به هر مصيبتی که بود

به کمک دستها و پايی که کمتر آسيب ديده بود خودم را از زمين کندم و

لنگان لنگان با تحمل دردی مضاعف خود را به نگهبان رسانيدم. بازويم را

گرفت و به راه افتاديم. صدای پايمان پتک وار و نامنظم توی راهرو می پيچيد.

رسيديم پشت در اتاقی که برايم نا آشنا بود. روی در نوشته شده بود:

«کميته ی ويژه». سرباز در زد، دستم را رها کرد و رفت تو. صدای پا کوفتنش

آمد. « قربان زندانی حسب الامر اينجاست».

« خيلی خوب... بيارش تو». بيرون آمد بازويم را گرفت و گفت بيا. آنجا دو ميز

بزرگ بود و چهار مرد نسبتاً قوی هيکل، اتوکشيده و دو تای آنها مدام سيگار

دود می کردند. آن که پشت به پنجره نشسته بود و عينک چهار گوشی به

چشم داشت، به سرباز اشاره ای کرد و سرباز بعد از ادای احترام رفت بيرون

و در را بست. انتظار داشتم اقلاً يک صندلی آنجا باشد که بنشينم، ايستادن

خيلی سخت بود برايم. همان مرد به آن يکی که سمت چپ من کنار ديوار

بود و دود سيگار هاله ای دور سرش ايجاد کرده بود گفت: « لطفاً حکم را

قرائت کنيد». مرد سيگاری ، بدون اينکه سيگارش را از دست بگذارد کاغذ

روی ميز را برداشت و همانطور که سه تای ديگر و من نگاهش می کرديم

شروع کرد: « آقای ... فرزند ... به کد شناسايی ۲۳، بدليل عدم همکاری با

مأمورين اداره ی اطلاعات و همچنين عطف به جرائم اثبات شده ی ماسبق

مبنی بر اغتشاش و خرابکاری عليه رژيم، هيئت بازبينی پرونده شما را

گناهکار شناخته و به ... »

 بقيه اش را نمی شنيدم انگار. به گمانم با چشمهای باز چرتم برده بود.

نفسهايم منظم و کشيده شده بودند ، توی سرم صداهای در هم و

نامفهومی شنيده می شد. زير بازوهايم را گرفتند. آ خرين بار صداها دوباره

برايم واضح شدند : « حکم بلافاصله پس از ختم اين جلسه لازم

الاجراست».

 اينبار زحمتم برای راه رفتن کمتر بود چون آن دونفر طوری با قدرت  زير بازويم

را گرفته و می بردند که خواهی نخواهی روی زمين کشيده می شدم.

رسيديم به  انتهای راهرو که به محوطه ی بازی منتهی می شد، بعد از ۲۳

روز رنگ آسمان را می ديدم و آفتاب ظهر را. سينه کش ديوار روبرو چند قدم

جلوتر ديرک چوبينی بود . چشم بر هم زدم به آن بسته شده بودم. روشنی

چشمم به آفتاب ظهر هم ديری نپاييد چون چشم هایم را با نوار پارچه ای

سياه رنگ بستند. زمان دستم نبود ولی تا لحظه ی موعود گمانم ۷-۶ دقيقه

ای همانطور ملتهب و مضطر و منتظر ايستاده بودم. « جوخه! به صف...

آماده... هدف... شـ ...»

 حس عجيبی بود، مثل اينکه در پهنه يک دشت بزرگ، درازکش زير قطرات 

يک باران سنگين خوابيده باشم و قطره ها خودشان را بکوبند تخت سينه ام.

/ 15 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

پروازش مبارک:)

gerdoo

پله پنجم رو امروز خوندم .. بازم خوندم .. من اگه تصميم ميگرفتم که با چند تا از دوستان داستان نويس توی يه مسابقه شرکت کنم حتما بهت خبر ميدادم و ازت ميخواستم که اين پله پنجم رو مثل همون دفتر ديکته بزنی زير بغلت و دستت رو بدی به من و بيای مسابقه .. من داستان نويس نيستم ولی تادلت بخواد نقد ميکنم و ايراد ميگيرم از داستانهای کوتاهِ توی اينترنت اما به اين داستان بيست ميدم .. ببينم آبجی نکنه خودت نمينويسی و ميدی يکی ديگه برات مينويسه !!! .. آخه من خودم بچه که بودم برا همه دخترای محله انشا مينوشتم .. يادش به خير

rakhshan

اين اعجاز کلام مولاست در رگ و پی عقل و قلمم! وگرنه خودم هم تصور نمی کردم که بتوانم قصه بنويسم. آقای گردو! برادر عزيزم، مبارزه ی رخشان برای همين بود که مرز جنسيت را در حوزه ی عقلانيت و تفکر محو کند، از زبان مرد نوشتن برای يک زن يا بالعکس نشانه ی رهايی روح ِ آزاد و کامل من است اگر از بند جنسيت ضعف آور رهايش کرده باشم.... راستی چقدر خوشحالم که آمديد!

axemah

سلام نازنينم ... من پاراگراف اول و خوندم ... خوردم ... اخر هم برای خودم نوشتم ... و داستانت ... و داستانت ....... و داستانت ...... :(

axemah

رخشان گفتی که ديگه از دلتنگی نمی نويسی ... اما رخشان وقتی قراره که از دل تنگی ننويسيم تو بگو کدوم لاک غلط گيری دلهامون و می تونه مخفی می کنه

axemah

مخفی کنه ؟ *

بهرام كمالي

سلام و مهمانيد به صرف يک کار نخونده. منتظرتان هستم.

گردو

آخييی !‌ چقدر ما دوست بوديم با هم ! هميشه با سه قدم فاصله ! اونقدر نيومدی نزديکتر .. که ديگه دورتر شدی . من که باز بود دستام .. چرا نمی ديدی؟