اینک بهار...

خوبم این روزها، واقعاً خوب.

سال های پیش این وقت ها به خانه ی مجازی خیلی از دوستان سر می زدم، تبریک عید و سال نو و... مشغله های فیزیکی ام زیاد شده اند این روزها. سر کار نمی روم ولی کارهای خانه  همیشه هستند، نوشتن ِ همیشه مهم و محترم هست، داستان هایی می نویسم گاهی، نقاشی آرامش بخش هم هست، ولی به یاد همه ی دوستان خوبم هم هستم.

از همه ی خوبان و همراهانی که هنوز به یادم دارند، از دوستان خوب تازه، ممنونم برای تبریک های عید که ای کاش خصوصی ننویسید کامنت های پر از لطفتان را. که همه تبریک های ساده و آرزوهای خوبند برای روزهای پیش رو، این حرف های خوب، این انرژی های مثبت را کاش پنهانی قسمت نکنیم. کار من هم سخت می شود بخصوص برای پاسخ به دوستان خصوصی نویس غیر بلاگر، که نمی دانم چطوری و کجا جواب بدهم که خدا را خوش بیاید؟ :) بخصوص وقتی سؤالی بپرسند.

دوست عزیزی که اجازه خواسته بودند برای استفاده از مطالب این وبلاگ، خوب اجازه گرفتنتان با لفظ نازیبای "دزدی" در تضاد است برادر من. ولی با درج واضح و کامل منبع و تاریخ، استفاده از مطالب این وبلاگ بلا مانع است.

جناب همشهری هم که همیشه لطفشان شامل حال رخشان بوده است، از شما ممنونم و برای شما و خانواده آرزوی روزهای خوب همراه با سلامتی دارم.

 

 و این غزل را در آخرین جلسه ی شعر سال 91 خوانده ام  ، تقدیم به دوستان خوب "فمینوستالژی" :

 

این روزها، این روزهای هر جهت، باری

این روزها، این روزهای زرد ِ زنگاری

 

این روزهای دست های خالی ِ پرسش

از بی تفاوت بودن کمبود و بسیاری

 

این روزهای چکه ی خونابه ی هشدار

از زخم مفصلهای آویزان ِ بیعاری

 

این روزهای کهنگی های پَس ِ پستو

این روزهای نو شدن های نموداری

 

می سازد از ما نقطه های عطف ِ بی تأثیر

در روشنای چارچوب ساده انگاری

 

ماییم و در رؤیای دیگرهای دیگرتر

هذیان سرایی های چرک آلود بیماری...

15 اسفند 1391- رخشان

 

تا یادم نرفته... خبر ناگوار زلزله ی استان بوشهر را شنیدم امشب... باز تن پاره هایمان در گوشه ای از خاک میهن با این بلا دست به گریبان شده اند. برای مصیبت دیده ها آرزوی صبر می کنم، و به هموطنان ساکن دشتی، تسلیت می گویم...

/ 4 نظر / 7 بازدید
ن . م

سلام سالي خوش داشته باشيد متاسفانه باز هم واقعه اي ناگوار ................ خدا صبرشون بده

لی لا

عزیز دلم شعرت بسیار زیبا بود کاش یکی می خوندش! خیلی قشنگه تکانه ها داره شدیدتر میشه ... به نظرم مرگ دسته جمعی گرچه برای بازمانده ها تلخه اما برای رفته ها خیلی آسون تره. فکر نکنم ادمها رو اونور از هم جدا کنن. همه با هم میرن به یه جایی که ... من واقعن دلم می خواد بمیرم... حس زندگی ندارم انگار ستونهام شکسته... رو چیزی بند نیستم...

لی لا

اونوقتا چقدر وقت برای هم میزاشتیم! از وقتی شبکه های مجازی بزرگ اومد... دنیای ارتباطات مجازی تند اما کمرنگ شده.