سلام.

وقتی می رفتم عهد کردم که دلم برای هيچ چيز و هيچ کس تنگ نشود و

شد! تا آنجا که حتی برای خانه هم... و به جز نهج البلاغه که به جانم بسته

بود هيچ کتابی و هيچ يادی را نبرم و جز مادر و پدر و خواهرم هيچ کس

همراهم نباشد و شد!

امروز صبح زود رسيدم و خستگی دو روز راه از شمال شرقی به جنوب

غربی هنوز توی تنم است اما نمی شود نگويم از بزرگواری بانو که من مانده

بودم راهم می دهد يا نه... و شرمنده ام کرد ، راهم که داد هيچ مرا به

پابوس برادر بزرگوارش فرستاد که يک شبه بروم و دل زخمی ام را آنجا گره

بزنم و هيچ به ذهنم هم نمی رسيد برسم که حتی از دور گنبد طلاييش را

ببينم و باور کنيد اين بار قشنگ! فهميدم که وقتی می گويند می طلبد يعنی

چه؟!!

و بگويم از بغضی که هنوز پا به صحن نگذاشته راه گلويم را بست و سيل

اشکی که لابد نه...حتمن! راهش را خودش باز کرده بود که مدتها بود با

اشک هایی از اين جنس غريبه بودم و باز چشيدم مزه ی شيرين قطره قطره

مهربانيش را از لای  شوری اشک هايم. و آنجا بود که به بزرگی خودش

سوگند ناخواسته!!! و بی اختيار زبانم زبان ديگران شده بود و در باور خودم

هم نمی گنجيد من که درد دل خود را بزور می گريستم اين چنين زار و از ته

دل زبان خيلی ها بشوم و دعا کنم و ...

 ديگر بقيه اش بماند برای من و او و من هم خيلی خسته ام... فقط سوغات

رخشان از اين سفر ، يک دنيا دعای خالصانه بود برای همه تان و هزار بار

می گويم آمين!

فعلن يا علی

/ 6 نظر / 4 بازدید
nastaran

SALAM BE DOOSTE JADIDAM . MATALEBE JALEBI DARI . RASTI BE MANAM SAR BEZAN

صبا

رسيدن بخير رخشانم.. زيارتت قبول ...:)

j

آرامش پنهات را به رخ می کشی ؟‌

j

تقدير ما در دست توست زنجير بر دستان ما ما را رها کن از عدم هستی بده بر جان ما ..

بهرام کمالی

سلام و رسيدن به خير...چرا برای پست قبلی کامنت گذاشتی؟ عاشقانه ام رو دوباره بخون. م ی ب ی ن م ت

فروز

حرفم نمی‌ايد خواستم چيزی ننويسم و بروم اما دلم نيامد... عطر حرم اسيرم کرد برای نوشتن...چه لذتی برده‌ای اين چند روز....