یک یاد عزیز و ... "سرگیجه ی مقفا"!

16 آبان بود که فهمیدم دو روز قبل رفته بودی...

رفته بود. و من صبح 16 آبان وقتی به مریم تلفن زده بودم برای احوالپرسی، صداش گرفته بود. گفتم و گفت و هی منتظر بودم اصل کاری را بگوید، همانی که بیخ گلویش گیر کرده بود... "یه چیزی بگم؟" و یه چیزی اش از آن یه چیزی ها بود که یکهو مثل مشتی که ناغافل بیاید و قلبت را جاکَن کند... قلبم را از جا کند. "فاطمه مرده..."

و فاطمه، یک تکه از خاطره های 3-4 ساله ی دبیرستان بود که حالا گاه گداری سراغش را از لابلای روزمرگیهای هاجر می شنیدم، مثل هاجر پرستار بود. روشن ترین تصویرش توی ذهن من، آن صبح آخر پاییزی بود که امتحان نهایی داده بودیم و وقت برگشتن از مدرسه ی نرجس -حوزه ی امتحانی مان که خیلی دور بود از مدرسه ی خودمان و خانه - او و پدر مهربانش لطف کردند مرا هم رساندند به خانه... تقریباً هم محل بودیم اما نه آنقدر که بتوانیم به هم سر بزنیم.

پر از آرامش و لبخند بود، و بی سر سوزن خاطره ی ناخوشی در ذهن هم کلاسی ها. گریستن های تلفنی مان با مریم که تمام شد، رفتم سراغ آلبوم های قدیمی و عکس های دسته جمعی آن سالهای مدرسه... همه توی عکس بودند و فاطمه نبود...

تمام این بیست و چندروز هروقت به یادش می افتادم غصه ی تصویری که نداشتم از او دلتنگی ام برای او و آن روزها را بیشتر می کرد... تا امروز،که نمی دانستم قرار است استاد عزیزم، آقای فرخ مهر که بیاید، بناست دلخواسته ام را با خود بیاورد.

رفتم کتاب "آبادان، شهر خوبان، یاد یاران" را خریدم، که فردا بدهم برایم امضا کند و یادگاری بنویسد و داشتم عکس های آخر کتاب را تماشا می کردم که...

خودتان ببینید! فاطمه ام، خاطره ام، دلخواسته ی پنهانی این بیست و چند روزه ام، شاید حتی بی آنکه خود استاد بداند، ایستاده بود توی قاب یکی از خاطراتش و به من لبخند می زد!

 

هرجور که خواستید شادی و آرامش روحش را از خدا بخواهید.ممنونم...

...

و این هم سرگیجه ی مقفای من:

 

لمیده ایم خوش، براین بوریای بربری            

 لبیم و لق لق شک وتب و هوای سروری

دوبیت آیه خوانده ایم و خورده ایم و عق به حلق هایمان

تپانچه ی ریا به دستهایمان

تپیده ی کلاف پیچ پیچ عقل و عقده ی قلندری

پرانده نشئه ی پیاله های سرسری

و باز مانده چشم هایمان

و باز می کنیم چشم خلق را

به پرده ی نمایش نشانه های مهتری

آهای!

گوش و هوش را و

 فکرت چموش را

به ما فروش و واگذار کن عنان دل

به سِحر ِ نعره های دیو و عشوه ی پری

که درد را و داغ را،

 جراحت دِماغ را

نمیتوان علاج کرد

جز به  نوشداروی دیار کوری و کری

فرا نخوان بهانه را

که گوش، جامه می درد

ببُر گلوی ذکر را

که حس وحی می پَرَد!

و عشق مُثله  می شود

در  آزمون باور و کتیبه های خاور و دقیقه های داوری

پدیده های یکوَری

که گرم می کنند کسب و کار معجزات بی دلیل و

و جمع می کنند

لشکر سیاه دستمال های قیصری

و آبراهه باز می شود

به روی جوی خون جاری سؤال های بستری

و مرگ چنگ می زند

به دامن سپید ذهن های مرمری

و مرگ چنگ می زند

به دامن سپید ذهن های مرمری

و مرگ چنگ می زند

به دامن سپید ذهن های مرمری...

سروده رخشان-7/9/91

/ 9 نظر / 10 بازدید
ابوالفضل

سلام هوای نقد کردنش رو ندارم که اینروزها ذهن متمرکزی ندارم که بتونم یه نقد درست داشته باشم و بنویسم اما از کار خوشم اومد و نمیدونم دوستت چرا رفته اما امیدوارم جاش اونجا خوب باشه و برای شادی و آرامشش دعا میکنم

salvich

تسلیت عرض می کنم خواهرکم برای بی تابی دلت اما مساحت کمال که کامل شد محیط را می بندند طولش دست ما نیست بیست و سی و چل و گاهی صد سال هم می رود عرضش اما کاردست هنروری ماست تا مساحت تکامل به دست نقاش کامل پهلو بزند

salvich

راستی سلویچ را خلعت رباعی ژوشاندیم و آمدیم که دعوت بگیریم از قدوم بهار که این غمنامه را دیدم. سبز باشید و باغ بدارید راستی از استاد فرخ مهر عزیز نشانی و سری از نخ دارید؟

نیلوفر اقبال

وَ اِن المَوتَ حَقٌ . والبَعثَ حَقٌّ . والنٌشور حَق ٌ . والصٌراط حَق . والمیزانَ حَق ... امیدوارم مورد الطاف قرار رفته باشند و برای شما هم از صمیم قلب آرامش می خواهم [گل]

لی لا

خیلی متاسفم آبجی! چند روز پیش خیلی سعی کردم کامنت بزارم نشد... نمی دونم چرا! شعرت خیلی تاثیرگذار بود.

همابهار

سرگیجه ی یک یاد عزیز با یک عکس و خاطره هایی که ان ته مانده اند [ناراحت]

همشهري

ياد عزيز از دست رفته ات گرامي و روحش قرين جاودانگان باد وسپاس بخار سوگنامه ات كه وصف حال اين سرزمين هرز است. پاينده باشي استوار