در باغ خشک
ثانيه ها پرسه می زدند
بی آنکه در مسير بطالت
يک عابر غريبه ی خندان
گذر کند
از هرم واپسين نفس گرم آفتاب
دلواپسی نبود
که با چشم
انبوه سایه روشن بیرنگ روز را
در حجم اضطراب
تر کند
شاید فرشته ای که از انبار ماهتاب
دیشب
افسون خواب روی سر شهر می فشاند
آنقدر بوده مست
کز ياد برده نوبت شب را
خورشيد بعد از اين
بايد سحر کند



018.jpg

/ 5 نظر / 4 بازدید
arshia

شعر پر از احساسی بود.پر از تصويرهای خيالی.

Ali

سلام شعر خيی قشنگی بود اميدوارم تند تند به روز کني

tarooneh

سلام ني ني وبلاگ قشنگي داري ....به منم يه سري بزن .....خوشحال مي شم.....ناراحت كه نشدي..گفتم ني ني ....من به همه مي گم ني ني ...تازشم خودم مني ني ام.......اگه مي شه به منم لينك بده.................موفق باشي....................................................