یک شهود الکی

به کالبد کیهانی‌ام فکر می‌کنم. به حشر و به نشر. وقتی خبر درگذشت کسی را می‌شنوم، عجیب هست و شاید نه، که این تنها حالتی ست که عاجز می‌شوم از اینکه خودم را جای دیگران بگذارم. فکر می‌کنم هر شکل مردن، برای ما کم و کیف دارد، اما برای او که رفته، ساده برگزار شده لابد. تصور سادگی‌اش مرا می‌ترساند. انگار که انتظار تشریفات خاصی را داشته باشم. انگار که فکر کنم منصفانه نیست.
به کالبد کیهانی‌ام، به حشر و به نشر...
گاهی خواب می‌بینم که می‌میرم. چیزی از من جا نمی‌ماند. زمین با شتابی فزاینده از من پرت شده است، در بی‌زمانی منتشر شده‌ام. حسش شبیه یک حس دیگر است که آن را هم تجربه نکرده ام، تصور کرده ام؛ اینکه از یک اوج بعید سقوط کنی به یک قعر غریب. ته یک اقیانوس مثلاً... باز هم تفاوت‌هایی دارد. ولی نزدیکتر از هر تجربه یا تصور دیگر است. یک سقوط طولانی، سرعتی غیر قابل تصور و جوری که نفهمی صحنه چه وقت به غوطه خوردنی مبهوت شیفت شده است.
بعدش هیچ چیز نیست و همه چیز هست. بعدش انتشار است. بعدش پاداش و نکوهش نیست، یک سیستم باز لایتناهی ست، یک ابَر سازمان منظم بی رکن است، پس خور مثبت و منفی است، توضیحش آسان نیست؛ اما درکش باعث می‌شود بفهمی اراده این‌جا مفهوم پرتی دارد. چیز هست و نیستی است که باید فقط در مسیر آن ابَرسازمان منتشر شده باشی تا روشن شود.
به کالبد کیهانی فکر می‌کنم، به اینکه در مرگ گسستگی نبوده، تجزّی نبوده، که در حشر، نشر هست و مقصد انتشار، پیوستگی ست، وحدت.
من از آن وحدت، خنده‌ام می گیرد.
ترس‌های مبهم، خنده‌های عصبی.

/ 2 نظر / 24 بازدید
زهرا

چه خوب بود رخشان مثل همیشه