فانتزی ِ برزخ ِ خواب

1. بی خوابی، به شدتی که این شب ها دچار آنم، تجربه ی حوالی 20 تا 25 سالگی ام بود. همین تازگی ها یک جایی خوانده ام یا شنیده ام که بی خوابی، یعنی آدم چیزهای زیادی از زندگی می خواهد.

نمی دانم...

یک جور غریبی ام این روزها، حالی شبیه شوک شده ها دارم. شوک های خوب البته... هم بی قرارم، هم در اوج بیقراری، انگار که پا جای سفتی گذاشته باشم، ته دلم قرص است. 

مثل این است که قبل از گفتن : "ای عشق! من از چیز ِ دگر می ترسم" ، دست مطمئنی روی لب هام نشسته باشد، با صدای : " آن چیز ِ دگر، نیست دگر، هیچ مگو!"  

یک کسی گوشه ی مغزم ضرب گرفته باشد یک آهنگ ِ ساده را...

یکی دارد هُلم می دهد، من شک ندارم. نه که نباشد، نگرانی هم هست. مگر می شود یک عمر حادثه دیده باشی، وسط یک تاریخ کوچک با همه ی بار و بری که "تاریخ" می تواند داشته باشد، پوست کلفت کرده باشی و نگرانی دوشادوش انتظارت نباشد؟ هست اما نمی دانم چرا نمی شود مثل همیشه جدی اش گرفت؟ چرا نمی شود این هم پای سمج را به حساب آورد این دفعه؟!

چه سوال هایی می پرسم من! نگرانی ها مثل مرده های توی خواب می مانند، مثل فکرهای ترسناک، نباید میدانشان داد، حرفشان را زد، بده بستان کرد با آنها، حتی تا بشود نباید دیدشان! پای یک چیزهایی هر چه کمتر به حال و روز آدم باز شود بهتر است.

همین که خوب هستند این روزها، کافیست.

...

2. اگر تناسخ را باور داشتم، مطمئن می شدم که در زندگی قبلی، یک یهودی بوده ام، محل زندگی ام حتی گاهی برایم تداعی می شود، اسلاو بوده ام، موهایم همین قدر مشکی و بلند بوده اند. پوستم خشک و کک و مکی و چروکیده بوده، حتی در نوجوانی... یک مداد شکسته داشته ام که خیلی بلد نبوده ام از آن استفاده کنم. گاهی روی دیوار ِ  چوبی اتاقک مرغدانی، شکلک های بی معنی می کشیده ام. عبری را خوب حرف می زدم و تمام شجره نامه های کتاب اعداد را از بر بوده ام.  توی زندگی قبلی، کم حرف و سرکش و عاصی بوده ام. شاید اگر جنگ امانم می داده، از آن خانه ی روستایی فرار می کردم.

...

       3.حد فاصل 4-5 صبح تا حوالی 10 که فرصت خواب دیدن دارم، هنوز خواب های جالبی می بینم گاهی، آخرین بار توی یک مزرعه ی خیلی وسیع، در یک آیین "وودو" شرکت کردم. همراه بقیه که سیاه پوست بودند ایستاده بودم ولی عملاً تماشاگر بودم فقط... بجز یکی دو مورد که به یکی دو مزاحم تذکر دادم مزاحم مراسم و آرامش جمع نشوند.

میخ های خیلی بزرگی دست هر کداممان بود. عروسک های بزرگ کاهی را دور تا دور چیده بودند. هر کدامشان نصف قد معمولی یک انسان، با سری از کدوهای هالووین. منتظر بودیم میخ ها را توی شکم عروسک ها فرو کنیم، آوازهایش را خواندیم (البته بیشتر خواندند!)، یک هارمونی از صداهای آشنا، هوهوی باد بود و زوزه ها، یک زن سیاه قرار بود برقصد و اولین میخ را در شکم عروسک وودویش فرو کند، که ارواح و شیاطین خبیث را آنجا گیر بیاندازد. من این ها را می دانستم. ولی خوابم اینقدرها طول نکشید که همه اش را ببینم.

 

 

/ 8 نظر / 14 بازدید
زهرا

مبارک باشه رخشان جان این آخرین درجه نویسنده شدن :)

زهرا

مبارک باشه رخشان جان این آخرین درجه نویسنده شدن :)

ابوالفضل

از اینقدر که حالت خوبه احساس خوش آیندی به آدم دست میده مبارک باشه عشق و شادی و خوابهای خوبی که میبینی

زهرا

چرا دیگه نمی نویسی؟ یک ماه و نیم گذشته!!!!!!!!!!!!

ماسح

همین که خوب هستند این روزها، کافیست.

آرمانشهر

حیفم آمد نگویم که کارتان عالیات. امیدوارم موفق باشید.