باد عاشق پروانه شد(3)

کوتاه نمی اومدن آسمونای شب و روز، دعوا سر خورشید بود. خورشید، اول اولش بزرگترین ستاره ی شب بود، شب و اون همه ستاره، شب و اون همه روشنیای خوشگل که گل سرسبدشون خورشید بود، چشم دیدنشو نداشت آسمون خالی روز.  این شد که خورشیدُ  قاپید و این بکِش و اون بکِش... دعواها و دنبال هم دویدنا شروع شد. شب و اون همه ستاره ش، دلش تنگ می شد برای خورشیدش. این شد که آیینه ی ماهُ تراشید و گذاشت یه جایی که عکس خورشید ِ آسمون روز، بیفته تو قابش. روز خورشیدُ  قاپیده بود که دل ببره از عاشقا و شاعرا، که همه شب بخوابن و روز که با خورشیدش میاد بیدار شن و عاشقی کنن و برای روز شعرای قشنگ بگن. ولی آینه ی ماه شد نگین پیشونی شب.  شب که می شد همه می خوابیدن جز عاشقا و شاعرا، دیدن خورشید عادی شده بود وسط آسمونی که خودش روشن بود. اما ماه روی گنبد کبود شب دلبری میکرد و حتی اگه عاشق و شاعر نبود کسی، چشمش که میفتاد بهش، عاشق   می شد و شعر می گفت.

/ 2 نظر / 8 بازدید
ابوالفضل

دوتا چشمات دوتا لیلان پر از مجنون شده این شهر به عشق روی ماه تو پلنگستون شده این شهر ا.عمادابادی شبم و عاشق سپیدی ها توی پایان خویش تکیه زدم بعد مرگ ستاره ها حالا سرنوشتم به ماه وابسته است علی کرمانی(ایهام)

نیلوفر اقبال

این قهر و آشتیها ی عالم جنون که بهونه است ... غرض محک عشق و دلدادگی ست !