یادم نیست آخرین بار کی بوده یا اصلاً بوده یا نبوده...

پدر امشب از من کتابی خواست که بخواند. گفتم سلیقه هایمان فرق دارد شاید نپسندید. گفت نه هر کتابی که بنظر خودت جالب باشد خوب است. 

کلی فکر کردم، که چی می توانم به او بدهم. بد است نه؟

همیشه از اینکه فیلم، کتاب داستان، شعر یا امثال این ها را به پدر پیشنهاد بدهم، واهمه داشته ام. هیچوقت نتوانسته ام تصور کنم که او کتابی را که از من گرفته، بدون دلواپسی یا کنجکاوی درباره ی من بخواند. بی دلیل نیست البته...

تا چندسال پیش، این احساسش را منتقل می کرد به من. این را تعریف نمی کنم که بدش را گفته باشم، هرطوری که هست خیلی دوستش دارم، و درباره ی کارهایی که فکر می کنم اشتباه کرده است، بخشیده امش. می گویم فقط که دلیل واهمه های کنونی ام روشن شده باشد.

اینکه هیچوقت یادم نمی رود  وقتی نوجوان بودم، یک بار نگرانی هایش تا آنجا پیش رفت که داستانی را که خوب یادم هست از ژول ورن بود ولی یادم نیست اسم کتاب را، و هدیه ی روز تولدم از طرف یکی از اقوام بود را پاره کرد. خیلی دل شکسته شدم.

و اینکه اولین بار که از نمایشگاه کتاب برگشتم، وقتی مسخ کافکا و تهوع سارتر را توی دستم دید، غضبناک توپید که چرا با من مشورت نمی کنی وقتی کتاب می خری؟!! بیست و دو ساله بودم...

و اینکه یک وقت هایی ازم درباره ی فلان داستان و فلان فیلم می پرسید اگر نظرمان فرق داشت مرا به خامی و ساده دلی متهم می کرد و اینکه چقدر مستعد گول خوردن هستم...

و البته بی شمار موارد دیگر...

حالا پدرم را از آن خشک متعصب ها تصور می کنید لابد... ولی نکنید. حرص خواندن و نوشتن و فکر کردنم را از او دارم. علاقه به موسیقی و نقاشی را حتی... و اینکه درباره ی هنر و ادبیات سلایقم جزء سلایق سطحی و زرد نیست را... حتی فیلم دیدن را !

مشکل من و او شاید همین است. شباهت هایمان. ولی نه فقط... مشکل مهم تر این است که پدر و مادرها فکر می کنند بچه هایشان همیشه لازم المراقبتند! 

فکر می کنند اگر خواندن فلان داستان شاید در آینده ای دور، یک جایی از گوشه کنارهای ذهن و خاطره ی فرزندشان بیرون بزند و باعث بروز مشکلی شود آنها مسئولند.

این بازیگر ها را دیده اید که می گویند دوست نداریم بچه هایمان بازیگر شوند؟

از این جنس است دلواپسی های پدرم. هیچکس اما به اندازه ی من نمی فهمدش، فاصله مان را حفظ می کنم و  همیشه  حافظ غرور و عزت نفسش هستم. 

گشته ام توی کتاب هام، و "نفرین ابدی بر خواننده ی این برگ ها" را داده ام بخواند. یک جوری به دریا زده ام دلم را. یک جورهای غیر مستقیمی این روزها دارم اجازه می دهم بیشتر بشناسدم. بر خلاف قبل تر ها که سعی می کردم علائق و روحیاتم را نداند تا برخوردی نداشته باشیم.

 

/ 4 نظر / 13 بازدید
ابوالفضل

پدر بزرگوار شما حتما شخص ارزشمندییه که چون تویی رو تربیت کرده اما واقعا روندی که گفتی روند دیکتاتور مابانه ای بوده گیریم یه دیکتاتوری پدرانه و از سر دلسوزی این راهی که پیش گرفتی خیلی درسته بایدپدرومادرا یک جایی فرزندانشون رو باور کنند و اختیار رو به دست خودشون بدن حالا نظرش درباره ی کتاب چی بود؟

ابوالفضل

عذر میخوام اگه لفظ خوبی بکار نبردم و اینکه قصدم خدای ناخواسته بی احترامی نبوده با این توضیح که اون لفظ رو به شخصی نسبت نداده بودم به روند رابطه نسبت داده بودم

رسول

موهبت وجود چنین پدری باعث خوش سلیقگی و دید روشن شما شده است . دیدگاه سنتی همیشه در بین پدر و مادرانمان رواج داشته و دارد . از بسیار شنیده ایم که هدایت خوانی گناه نابخشوده ای بود که بشدت عقوبت داشت . ولی همین امر باعث ترغیب ما به خواندن آثار این نویسنده ی مغضوب گردید . حال دایره ی نبایدهای شما گسترده تر بود و به سارتر و کافکا نیز رسید . بهرحال وجود این محدودیت ها نگاه ما رو روشن تر و تیزبینانه تر کرد . سایه ی پر مهرش بر زندگیتان گسترده باد .