سر انگشتان لرزان دستش

هنوز

سردی ميله های حبس را يکی يکی

لمس می کنند و می غلطند

و در کنج سلول

ميان انبوه گرد و غبار و لاشه ی سوسکهای مرده

پی باور « طلسم » ميگردند...

رد پای يک جنون واخورده ی قديمی

زير گردو غبار سلول محو می شود

شقيقه هايش مست از بوی سرب داغند

و نگاهش

           ملتمسانه

خيره به هيچيست که شايد

          آن هيچ

                  « آخر قصه باشد ».  

/ 9 نظر / 7 بازدید
shaparak

لينك قشنگي داريد بهتون تبريك ميگم..اين متن هم خيلي جالب.موفق باشيد.

نانسي

سلام ....آرمان جاويد ...می دونی يعني چی .کلی حرف توشه اين اسم هااا............ عاليه ......شاد باشی هميشههههههههه...يا حق

j

.. لقمه اول صبحانه هنوز قورت داده نشده که چشمم رسيد به لاشه سوسکهای مرده .. بذار تا تهش بخورم ببينم چی ميشه

بهرام كمالي طيبي

سلام...آفرين به شما با اين شعر قشنگ...فقط يک نکته که لوکيشن موجود در شعر شما(به نظر من) با روحيهء شما دمخور نيست...شما و سلول و ...؟؟؟ اما من به عنوان يک مخاطب شعر توی تصوير خيالاتم يک نخ سيگار نا قابل به سر انگشتان اول شخص توی شعرتان دادم٬ هر چند شايد طلسمی نشکند اما اندکی بی غل و غش و يا با محتوای هميشگی سرب و گلوله...در هر صورت باز هم منتظر شعر های خوب شما هستم...راستی اون پائين پائينها نوشته بودی:با دبير انجمن بد حرف زدی...مايلم بدونم کدام انجمن؟؟؟

nahal

سلام . بازم مثل هميشه نهال مزاحم ميشه . می بينم که طبق معمول وبلوگتون بسيار بسيار زيبا بود و من به شخصه بسيار لذت بردم . خوشحال ميشم اگه به وبلوگ حقير بنده هم قدمی لطف بفرماييد . منتظرتون هستم . نهال

علی

میای وبلاگت آپ می کنی از ما هم هحوالی نمی پرسی:(((

نيكادل

سلام رخشان جون.......خيلی قشنگ بود ..من آپ کردم شعره خودمه خوشحال ميشم بيايی

اسماعيل

اگر از احوالات من میپرسي -ميگويم شعرت را دوباره بخوان٪٪