ترانه ی کودک و جنگ

از کاغذ نقاشی ِ خمپاره ریزت  

از قلب لرزون و نگاه ِ در گریزت

دستای خونیشو پوشونده پشت ابرا

شاید خجالت می کشه خورشید، اینجا

اینجا که جای بوسه ترکش رو لباته

اینجا که جای خنده، آتیش تو صداته

اینجا که مهد کودکیت، اردوی مرگه

تو دست غول قصه هات، جادوی مرگه

اینجا که...  لعنت بر حقوق ِ باد و بوقی

اینجا که... تف تو صورت صلح  دروغی!

...

نشنو عزیزم! چشم و گوشِت بسته باشه

بهتر که پاهات از دویدن خسته باشه

بهتر که حالا مرده باشی و نبینی

از ریشه ی نفرت، گیاه خون نچینی

دنیا دلش پوسیده و سم تو رگاشه

عشق و محبت آب و رنگ قصه هاشه

اینجا نمی تونی همینجوری بمونی

بی بال و پر می خوادت این عفریت خونی

بدمسته... تو دستاش گُرز ِ خار داره

با قد کوچیک تو خیلی کار داره...

بهتر که زیر چتر رؤیا مرده باشی

تا یه درخت هرزه ی افسرده باشی...

سروده ی رخشان: 1 دی 1392 

/ 2 نظر / 3 بازدید
جوکر

سلام خیلی قشنگ بود واقعا خوشم اومد. آفرین

ابوالفضل

باید اینجا میومدم و درباره این شعر نظر میدادم به هرحال این ترانه هست اما شعر کودک نیست و اینکه به نظر من کار موفقیه