از چراها

چقدر اینجا نوشتن سخت شده!

من محافظه کار شدم یا حرف ها؟

من دست و پای ذهنم را می بندم یا ذهن دست و پای من را؟

بیشتر وقت ها یادم می رود چندساله ام، صورتم فریبم می دهد. دلم فریبم می دهد. حتی خاطره هایم فریبم می دهند. یک چیزهایی را در لحظه به یاد می آورم که فکر می کنم همین یکی دو سال پیش بوده اند، خوب که مرور می کنم می بینم قریب به ده سال یا بیشتر گذشته است. گاهی احساس سبکی می کنم. خوشحال می شوم وقتی فکر می کنم زمان مثل همان نیروی ناشناخته ی خواب هایم، که معلوم نمی شود چرا و چطور جاکَنَم می کند و در زمانی بعید به فاصله ای بعید با حسی شدیدتر از پرواز- نه! نمی شود گفت پرواز، خیلی افسارگسیخته تر از آن- به جایی دیگرت می برد، دیگرگونه، که حتی آنجا دیگر تو هم خودت نمی توانی باشی.

اگر می خواست یکنواخت بگذرد... چه می گویم؟! آن طوری که منظور من است اصلاً گذر و گذاری نبود. تصورش ممکن نیست اصلاً... 

گفتم تصور... بیشتر آدم ها چنین تجربه ای داشته اند. اگر نه، امتحانش کنید. چند دقیقه چشم هایتان را ببندید، تمرکز کنید و به نبودن خدا فکر کنید. 

...

تمام کائنات نیامد جلو چشمتان؟ از دیده و ندیده؟ بعدش یکی یکی سعی نکردید توی ذهنتان حذفشان کنید؟ سخت بود؟  بعدش کم کم حس نکردید نفستان بند می آید؟

 

نکته ای جالب این تجربه می دانید کجاست؟ اینکه از بودن خدا، از ذات خدا هیچ تصویری در ذهن ما نیست. ولی تصور نبودنش آنقدر توی فرضیات ما می تواند قوت بگیرد که نفسمان بند بیاید!

چرا؟!

ما خودمان را می بینیم. و همه ی وقایع ملموس جهان را درک می کنیم. آیا علتش این نیست که وقتی به نبود خدا هم فکر می کنیم، ته ناخودآگاهمان، عدم خودمان را باور ندارد؟ ابدی بودن خودمان را مسجل می دانیم با همه ی لابه هایی که در مدح و ذم مرگ می کنیم، اگرچه از ازل نامطمئنیم.

IMAGINATION by `archanN on deviantART.com

/ 4 نظر / 3 بازدید
محمد

خودت را گول نزن زندگی همین است دیگر...بی معناست باتعبیری که از حوادث اطراف داریم با انتظار وعشق وبخشش وبا تمام خاطرات بد وخوبمان در جای خود بی معناست زندگی فاصله است میان من وما وتمام آرزوها... همه ی زندگی یک ویترین زیباست که بر چسبی دارد دست نزن

لی لا

برای ما که این باور ملکه ذهن ماست حرف درستیه نبودن خدا یه ترس بزرگ اصلن ایجاد میکنه ... میدونی من فکر میکردم اگر مادر نباشه دنیای من تموم شده ولی به همین زودی من دارم زندگی میکنم گرچه هیچ روزی نیست که فراموش کنم که نیست... همین دیشب از اینکه داشتم میخندیدم تعجب کردم حتی... نبودن خدا رو حالا می تونم تصور کنم. بهتره بگم نادیده گرفتنشو چون با شیوه ی تربیتی من نمیشه که خدا نباشه...