شاید

دعا که می‌خوانم، در کلمات چیزی هست. سکوت که می‌خوانم هم؛ توی دیوارهایی که به من زل می‌زنند، بین زمزمه‌ی پرگوی ذهن، پشت صداهای تیک تاک، تیک تاک... چیزی هست که به قلبم نیرو می‌دهد. گاهی دقیقاً احساس می‌کنم «در جریان هستی بودنم» را، «بودنم» را...
...
درباره‌اش خواب بدی دیده باشی و نتوانی، نشود، نخواهی چون نباید که به او بگویی...
از این همه گذشته، او به همه چیز یا به چیزهایی، مشکوک باشد.
تو ایمان داشته باشی به رسوب اندوهی ته فکردانت، که مردم تجربه صدایش می‌کنند.
ولی تجربه‌ها هم با همه‌ی به دردبخور بودنشان، همیشه چیز چسبناک ناخوشآیندی به جا می‌گذارند که با هیچ حلالی شسته نمی‌شود.
...
با این همه، من مراقب خودم هستم، مثل کوه پشت خودم ایستاده‌ام و به تمام ردپاهای روی دست و دلم هم فکر می‌کنم. از بین ماجرای هستی، خرت و پرت‌های خوبی که دارند همراهم می‌دوند را سوا می‌کنم، به سمت مبدأ رد پاها فوت می‌کنم، هُل می‌دهم...
شاید ایمان دارم که همه‌چیز خوب می‌شود.

/ 0 نظر / 15 بازدید