تو نوازش اندوهناک لطافتی، در لحظه ی آخر

          چرا که ديگر لبريز نمی شوم، اينجا درياست؟!

 حرمت بغض صدايت را گذاشته ام... اينک که فاصله می گيرم از تغافل های خود خواسته.

 عرق سرد بر پيشانی ام می نشاند، تمام نمی شود اين گذران ملال آور، تصور دورنمای رهايی.

 «زنده به گوري»! شايد اين همانی است که سالها منتظرش بوده ام و رخوت تن و تجرد روح و

آنقدر شديد که جسم نيز تأثير بپذيرد، شرمنده باشد از تمايل داشتن.

 «تجرد روح»؛ بله ! اين است غايت خواستنی های من. يکی يکی خود را خلاص خواستن از

بند بند تار های دلبستگی، برقراری دوستی های خارج از چارچوب تجسم.

بی آنکه گرمای دستی را احساس کنم، و دستی را به کار برم، بی آنکه نگاه گره بزنم دلی را

چنگ بزنم؛ صداها را بشنوم؛ و دل رها می شود.

*   *   *

    [ در آن دور دست بعيد

      که رسالت اندام ها پايان می پذيرد

      و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامی فرو می نشيند

      و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد

      چنان چون روحی

      که جسد را در پايان سفر،

       تا به هجوم کرکس های پايانش وانهد...]

               در فراسوی عشق

                  ترا دوست می دارم

                       در فراسوی پرده و رنگ

                                 در فراسوی پيکرهايمان

                                                             با من وعده ی ديداری بده/.

 

 

 

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
z-a

ba tashakor az abji khanom ke in rooza badjury dare naz minevise!!!inhame az koja???

تينا

سلام عزيز دلم خوبي گلم خوش به حالت که به زيارت حافظ رفتي من انقده دلم مي خواد برم اما چه کنم که نطلبيده تينا

فروز

من دلم جا نميشه تو تنم...چه آرزويی کنم معصيت حساب نميشه...

بهرام کمالی

سلام و سفر خوش به شيراز و آمدنتان و نيامدنتان... نگران نباشيد چون متاسفانه هنوز هستم و دارم به همه لعنت می فرستم که چرا هستم و شايد وقتی نبود بهتر بود که من هم با جای جای خودم از خودم بدم می آمد ... من ديوانه تر از خودم و خودم بدترکيبتر از نکبت زندگی... اگر ماندم و نوشتم خبرتان می کنم... دعايم کنيد و خواهشاْ از مادرتان برايم با دعايشان آرامش بطلبيد... ممنونم.

بهرام کمالی

سلام و عرض ارادت...کار من از این کارها گذشته... نمی دانم هر چند بهتون احتیاج دارم ولی نمی دونم چه جوری...برایت خواهم نوشت و از کمکت استفاده خواهم کرد.

rakhshan

به همه جا سرکی کشيدم و نوشتم، اما ليلای قشنگم را همينجا وعده می گذارم خدا کند که ببيند. و بداند چقدر دلم برايش تنگ شده.

فروز

پاکی‌ات را خیلی دوست دارم و بیشتر از آن خودت را درخشنده بانوی من!

گردو

حقيقت ، انکار زندگی نيست ... چنان که زندگی نیز انکار حقيقت نيست ./ نيرومند زی و بندگی کن .. زير سايه ی شعور و معرفت .

صبا

خوب می دانم ، سال هاست که مرده ام! ... چه مهمانان بی دردسری هستند مرده گان! ... نه به دستی ، ظرفی را چرک می کنند ؛ نه به حرفی ، دلی را آلوده! ... تنها به شمعی قانع اند ، و اندکی سکوت!!! ... خواندمت ...و عکست را پيش عکس ماه ديدم... روی ماه ...سلام مهربون ...:) رد پای مرا همه جای اين نوشته ميبينی چون هر روز از کنار کلماتش ميگذرم...هر روز :)

فروز

حزفی بزن تا بدانم خوبي و سلامتی...