چراغ ها را من خاموش می کنم

تعجب نمی کنم که چرا این همه سال که بارها درباره اش شنیده بودم هیچوقت سراغ خواندنش نرفته بودم. چون "وقتش نرسیده بود".  حالا و این روزها باید می خواندمش،که اگر نه در دنیای بیرون، بتوانم کسی شبیه خودم را در دنیای درون پیدا کنم و دنیایم را خالی تر از آنچه که هست تصور نکنم.

مادر و همسر نیستم، اما برای خانواده ام، این روزها که نه، ماه هاست و نمی دانم تا کی، مادری می کنم. اوایل با این تقدیر می جنگیدم، آن روزهای خالی ِ مرده که مادر خودش را اسیر رختخواب کرده بود... حالا ولی نه دیگر. شب ها به خشکی و گاهی زخم های دستم کرم میزنم، بازمانده ی ریخت و پاش های روز را جمع می کنم و به غذای فردا فکر می کنم... و گاهی به اینکه سالهای سالِ مادر، به همین ترتیب گذشته و همه ی ما غافل بوده ایم. گرچه تفاوت کوچک آن وقتهای مادر و حالای من، این است که مادر همیشه من و خواهر را داشت. گاهی به جبر و گاهی به دلخواهمان، و البته پدر را...

حالا دیگر با تقدیر سر جنگ ندارم، وقتی مادر می آید و می خواهد غذایش را بدهم، -درست مثل کودکی که به مادرش- خیلی که خسته باشم فقط یک جمله می گویم :"نمیشه خودتون...؟" و وقتی با قیافه ی حق به جانب می گوید که "نه"! و اگر قیافه ام بیشتر بگوید از خستگی، سر کج می کند که: "باشه پس چیزی نمی خورم"... بلند می شوم و بی اعتراض، بی فکر به خستگی و چه و چه... می روم مثل یک ربات وظیفه ام را انجام می دهم.

حالا دیگر وقتی در اندک فراقت پیش آمده بین کارهای خانه، می آیم بنشینم قلم مو و آبرنگی دست بگیرم و خواهرم درست همان موقع، گله می کند از تنهایی و بی همصحبتی و می خواهد کنارش باشم و برایش کتاب بخوانم و به حرف هایش گوش بدهم، دل و زبانم به مخالفت نمی رود دیگر... چون و چرایی نخواهد بود، بر عکس، به " وَرِ ایرادگیر ذهنم" که می گوید "خودت چی پس...؟" جواب نمی دهم، تا وقتی که صدای "وَر مهربان" در بیاید که "برای خودت همیشه وقت هست!" و حتی از جواب ور مهربان هم، حرصم نمی گیرد.

حالا دیگر حتی  وقتی پدر از راه می رسد و با اشتیاق ماجراهای سر کار را تعریف می کند برایم، آن هم درست در اوج خستگی ها و مشغله های ذهنی ام، و با لبخند تمام سعی ام را می کنم که به حرف هایش توجه کنم و همصحبتی، در حالی که میدانم لباسش را که عوض کند، غذایش را که بخورد، پرونده های اداره یا لپ تاپش را که باز کند، دیگر حوصله و گوشی برای شنیدن حرف های کسی جز مادر (آن هم شاید از روی احساس وظیفه!)  نخواهد داشت و بزودی بین استکان های چای و بشقابهای میوه اش از خستگی چرت خواهد زد!

کلاریس را خوب می فهمم، ما توی ذهن هایمان درگیریهایی داریم که برای خودمان مهم است فقط، دیگرانی که "باید" نه از این در گیریها چیزی خواهند فهمید، نه زمان هایی را که به تناوب، به آنها دچار و از آنها فارغ می شویم، احساس خواهند کرد. و باز فراموش نمی کنم که این حال سال های سال مادرم است... پس مجبورم چشم و گوشم را روی "این ور و آن ور" ذهنم ببندم و ادامه بدهم.

درخت کُنارماندرخت کُنارمان...

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
لی لا

امیدوارم هیچ وقت احساس غبن نکنی... تو همیشه خوب بودی.

زهرا

عزیزم ولی برای خودت همیشه وقت نیست حست رو با پوست و گوشت و استخون در ک میکنم بنویس تو نویسنده خوبی خواهی شد هرچند که شک دارم هنوز در این راه قدم گذاشته باشی میتونم در مورد حرفم توضیح بدم