با تو از قعر به فراز می شوم، و در مسیر این خیز بلند

هوای گیسوانم تازه می شوند

 یک تبسم مهربانت انسانم می کند

 خنکای شفایی ، داغی تبهای شبانه ام را

 و گرمای پناهی سردی خلوت تنهایی هایم را.

*    *    *

شیطان کوچک

وقتی از خواب بر می خواست دستواره های سیاهش را جلوی راه  دیدش گرفت، مبادا پرتو نوری  بی هوا خود را پرت کند توی مردمک چشمش.

وقتی که مطمئن شد چشمش ر بی واهمه گشود. بلند شد  و ایستاد، البته به سختی ! لزِجای تراوشات تنش تمام بسترش را پوشانده بود. تا بیاید برخیزد چند بار توی آنها لیز خورد و غوطه ور شد. از پاها و دستواره ها و حتی پس کله اش آن مواد کش می آمدند و پایین می ریختند. پیش خود اندیشید اگر چند قدمی از بستر دور شود از شر این ناتوانی نا خواسته خلاص خواهد شد.   

یک قدم... دو قدم... سه قدم، با قدم چهارم متوجه شخص یا شیء متحرکی در طرف چپ خود شد. سر بر گرداند و دید آینه ی محدب قدیمی را که از بدو تولد او گوشه ی دخمه ی نمورش چمباتمه زده بود. کنجکاوانه  جلو رفت و زل زد توی صفحه ی غبار آلود آینه . از آن روز اول زیباتر شده بود! سپیدای شبه وار صورتش پارادوکس جذابی با سیاهس تن و فضای دخمه اش  ایجاد کرده بود. ولی چیزی که او را به ایستادن و همچنان نگریستن وا می داشت، برق عجیب چشمهاش بود. لحظه ای غافل از آنکه این تصویر خود اوست خیره شد به عمق آن نگاه مسحور    کننده. آنجا چیزی بود که هر وجود ذیشعوری را می بُرد تا پرتگاه خلسه.

 

/ 18 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فروز

هیچوقت برای شیطان چهره‌ای متصور نبودم. نبود خدا برایم قابل لمس است اما حضور شیطان نه. بی‌خدایی دردی است که برق چشمان شیطان هم قدرت پوشش آن را ندارد. از شما دورم اما دلم با شماست.

عکس ماه

سلام رخشان نازنینم . چقدر عجیبه که این روزها من هم همه اش یاد شیطان هستم . نوشته ات با اینکه یکعالمه برام سوال ایجاد کرد اما یک چیز دیگه ای رو هم برام تداعی کرد . یادمه که باغبون می گفت دوستای شهر آشوب بیشتر اوقات حس و حال هاشون هم با هم هماهنگ یش میره . دلم برات تنگ شده .

بهرام کمالی

سلام٬ با يه شعر تلخ بروزم و منتظر حضورتون...چشم براه هستم...برقرار باشيد و زنده.

مندو

سلام. توی بلاگ رولینگ آپدیت نمیشی. برای همین دیر سر می زنم. ببخشید. موفق باشی.

صبا

سلام دختر داغ جنوب ...نه اينکه فکر کنی بی معرفت بودم و نيومدم ..من هميشه ميخونمت هر مطلب رو چند بار ...ولی چيزی در خورد مطلبت نميتونم بنويسم ...ولی هميشه دوستت دارم :*

لی لا-آبی آسمانی

يادت هست يک وقتی که خيلی هم دور نيست - که اصلا مگر من و تو چقدر دور است که هم را ميشناسيم- آمدم همينجا توی چشمهات نگاه کردم و به ات گفتم : رخشان عزيز! به من اعتماد کن که من با تو هميشه صادق خواهم بود؟ ... هر آدمی جوهری دارد رخشان، چلانده که ميشود با درد و امتحان الهی ، چکيده ميشود روی صفحه ی هستي، خوب اگر کرده باشد و قبول اگر شده باشد، خداست که چشمش روشن ميشود و نور وجودش را به ميمنت اين بندگی مخلوقش ، مي پاشاند روی صورت دنيا و اگر تجديد شود و بد کرده باشد، چشم شيطان روشن ميشود و سياهی را می پراکند بر دامان مخلوقات... رخشان، تو خوب ميدانی که شيطان هم به قدر خدا می تواند که شيرين سخن بگويد و مهربان جلوه کند، اما محک ما چراغيست که در دل نگه ميداريم و هيچ شيطانی را بدان راه نيست. شبهای من که قدر ندارند لیکن به قدر حرمت انسان بودنم دعا کردمت و اميد دارم که مستجاب شود و روشن بماند هميشه چراغ مهربانيت، که نميشود مخلوقات خدا را به بزرگواری خدا نبخشيد و تکريم نکرد. برقرار بمانی و آرام نازنين ِمن.

جواد حيديان

سلام رخشان.منم...دوست جديد.زياد که دير نکردم؟ولی چرا شيطان کوچک؟؟؟؟

mina

واي ....اين کامنت قبلی خرابکاری من بود!!!(ببخشيد)

ناما جعفري

رخشان عزیزسلام....ودنيا روي سبيل هاي ما مي چرخد آب مي خورد فكرمي كند كمال الملك تزريق كند داوينچي مي شود {نه !! رخشان جان....... كسي كه سيگارتيرمي گذارد گوشه لبش/ بسوزد دلش به خيابان انقلاب وصل نمي شود.....به دیداری دوباره امیدی هست