خودزنی

یک تخته‌ی ما زن‌ها همیشه کم است. دست کم مال من یکی که هست وگرنه جمله‌ی اول را تعمیم نمی‌دادم. از چند زن آمار موثق دارم مگر؟

اما طبقه بالای مغز من یکی بلاشک محل دعواست. بیشتر وقت‌ها در تصرف عدوانی احساساتی کاذب است که درمانده‌ی مهار کردنشان هستم، با این حال برآمده‌ام از پس چنین کارستان فرساینده‌ای. کارستان من این بوده که اجازه‌ی صدور خروجی از این دعواهای کذایی را صادر نکرده باشم؛ وقتی که بارها مدارک دال بر روراست نبودن آدم‌ها روشن‌تر از روز توی دست‌هایم بوده و جای زخم‌هایشان هنوز روی روزگارم، و من باید یادم برود همه را، دلتنگ گرگ‌ها و روباه‌های زندگی‌ام بشوم گاهی؛ از دوست و فامیل و آشنا گرفته تا...

آن وقت زحمتم زیاد می‌شود و دست به گریبان کلافگی‌ام؛ بس که باید بدترین خاطراتم را هی مرور کنم و چماقشان را توی سر دلم بزنم، که بس کند آزارم را، آنقدر خوره نباشد به جان تنهایی‌هایم، اینقدر احمق نباشد که...

پیرزن راست گفته بود زمان تولدم؛ که تقدیرم را رنج‌نامه دیده بود. در دایره قسمت، اوضاع چنین باشد/.

/ 0 نظر / 16 بازدید