نرم و رقصان در امتداد افقی ۳-۲ انگشت بالاتر از مسیر نگاه من می آید. او که شاید اسطوره ی من باشد در لباسی مبدل! گاهاً می شود که از ورای همه ی احساسات مردانه ای که به خود تزریق می کنم، باز هم ناخواسته و در تعامل با همه ی سایه هایی که قد علَم  می کنند و نستوهیم را زیر سؤال می برند، زنانگی هایم بیرون می زند. اینجا فقط شکیباییست که تاب می آورد نگاه های سنگین نا توانی را.

جا می مانم؛ بوی سکر آور قهوه می دود توی سلول به سلول بافت های مغزم و آرام آرام پایم را از رفتن باز می دارد.هنوز ، یک جرعه ی دیگر... خوب می دانم به نکته سنجی سابق خود نیستم. چون اتفاقات ریز و درشت در نظرم مثل آن وقتها روشن و راه نما نیستند. به آیه های کوتاه و ناقصی می مانند که ذهن مفسر را به زحمت می اندازند و رفتار مقلد را به اشتباه.

شب دراز است، لعنتی تمام شدنی نیست. نمی گوید جان بی تاب، شب دراز ِ بی خواب را چگونه به صبح می رساند.

*   *   *

  هی رفیق!

  شب که شد، چراغ اتاقت را روشن بگذار

  بگذار پیش از آنکه در سکوت،

 به بستر کابوس ها ی ناتمام سلام بگویم

                             مربع کوچک زردی

                                   که قلب آسمان خراش روبرو را تسخیر کرده است

   به ذهن بسپارم. 

/ 7 نظر / 4 بازدید
وحيد

سلام. وبلاگ قشنگتان را خواندم.جالب است.شاد و پيروز باشيد

مندو

سلام. اعتراف می کنم که اين نوشته ات با ديگر نوشته هايت فرق دارد. فرقش را نژرس. يک حس درونی است که توصيفش مشکل است. راستی «گاها» غلط است. موفق باشی.

فروز

زيبا...شبت به خير نازنين...و مريخ‌ات بيايد و بشود شانه ای برای سرت که دلچسب است اين پنهان‌جا چه در خوشی و چه در غم..شبت چه جوری صبح شد بانوی بی تاب...پی‌نوشت: چی شروع شد رخشان!؟ متوجه نشدم منظورت را...

صبا

شب عاشقان بيدل ، چه شبی دراز باشد :)

بهرام کمالی

سلام رخشان... خوبی؟ برای بروز شدن زياد منتظر نباش (شايد وقتی ديگر) يه بار برام از خيليدور خيلی نزديک حرف زدی بايد بگم دوباره ببينش شايد به اون لحظه های بکر و نيامده انسانيت برسی من هم دارم با خودم در مورد انسانيت کلنجار ميرم تا شايد راه گريزی باشه برای زندگی برای مردن و هر کدام که سهم من شد از خدايم با تعظيم می گيرم... راستی امروز ۵ آذر يادت بماند من دارم ميروم که بمانم يا نمانم...دعايم کن و از مادرت برای نماز ظهر طلب مغرفت و گشايش گره زندگی ام لطفاْ يادت نرود... ارداتمند و برای هميشه دوس.....................................

tina

سلام رخشان عزيزم . خيلی گلی عزيزم خيلی دوست دارم مطلبت هم خيلی زيبا بود راستی لينکتم گذاشتم عزيز تو وبلاگم هميشه بيادتم تينا

فروز

تو خوبی!؟ ذهنت را به تمامی سپرده‌ای...دلت را چطور...سهم ما کجاست...جزء فراموش شدگان...