مَحیای هم سُرایی

چند دقیقه ای هست که صدای رعد و برق و بارش باران شدت گرفته اند. تو خوابیده ای، خوابم نمی برد من اما...

سعی می کنم مثل بعضی وقت ها، آینده را در چنین لحظاتی تجسم کنم. شب و باران باشد، پشت پنجره ای، که گوش سپرده باشیم به سخاوت شبانه ی آسمان، در آرامش گرمای دست ها... تن هایمان و جوّ ِ به هم تنیده ی دو روح، نجواهای ابدیت... هم صدایی های بی کلامی که در ضمانت ِ مکاشفه های  بی پایان باشند.

لبریز از آرزوهای خوب ِ ساده ام، و قدر دان ِ بودنت ؛ بمانی...

 

/ 0 نظر / 4 بازدید