ترانه ای شاید...

آنقدر می ارزد که بخاطرش به آب و آتش زد، و غیرت چرا به غلغله  نمی افتد؟! خدا داند.

بهانه ای شاید...                                

دست هایم را ببند ، نرسد به قاف آرزوهایت. که یا غی اند و اراده ام را حریف.

وای... نگو نمی دانی که خنده ام می گیرد. از آن خنده های کودکانه که پس خور رفتار عجیب کسی اتفاق می افتد، که می گفتند بزرگ است!

اصلا نیست یکی که نهیبم بزند  تو نمی توانی  که ندانی! اینطور نبود که من اینجا روبروی تو چه می کنم با این سفره ی باز ...؟!

صبح که بیرون می آمدم سگی را دیدم چشمهاش را گرد کرده بود و نگاهم می کرد، دلم را لرزاند،که مثل دیوانه ها بایستم و بلند بلند  با او احوالپرسی کنم، دوست شوم... صدای مادر از پنجره آمد: باز زده به سرت؟!!

خوشم نیامد، راهم را گرفتم و رفتم.  ظهر که برگشتم، دم در خانه چند پر رنگی و چند قطره خون  ریخته بود، رفتم تو.   مادر گفت همان که صبح احوالش را می پرسیدی خروس همسایه را خورد.

خروس همسایه را دوست داشتم... سگ گناهی نداشت، دلم ولی تنگ می شود برای صدایی که وقت و بی وقت ، سحر خوانی می کرد، بی محل بود آخر.

 

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
bacchus

نگو نمی دانی که خنده ام می گيرد.......

فروز

اينم سهم خانم خانومای خودم که اينقدر سخت نوشته اين دفعه که فقط من يک هفته است که دارم می‌خونم و از ترس بيراهه رفتن حرفی نمی‌زنم...

فروز

بزرگی به موقعيت‌هاست شيرين خانم...خرده نمی شه گرفت اگر افکار و عقايد ديگران به گونه‌ای پیش نمی‌رود که گمان ماست...انسان در لحظه تعریف می‌شه

فروز

برای درک حضور پدیده‌ای یا فردی...عنصر مقابل لازم است...و درست است که می‌گویی نمی‌توانی که ندانی که من.........حضور من درچارچوبی که تو بخشی از آنی تعریف می‌شود...

فروز

دلتنگ نشو یک بی‌محل دیگه پیدا میشه...جدا از این همه حرف ...خودت خوبی شکوفه نارنج...

لی لا

تو صدای ترک خوردن را نميشنوی؟! اينقدر بلند است که دارد ديوانه ام ميکند! چی قرار است شکاف بردارد رخشان؟! نميدانم این صدا بيرون است يا درون. گوشهام را که ميگيرم باز صداش می آيد، نميگيرم هم باز می آيد! ... منم يا هستی! نکند هستی، من باشد و یا من، هستی؟! ديوانه شده ام گويا!!!! چی ميگفتی ؟ گفتی می ارزد ؟ بعضی چيزها آنقدر می ارزند که نبايد نزديکش رفت. فروشنده ميگويد خريدار نيستيد. تو فقط ده چوب داری و او قيمت ندارد اصلن بی تاست توی قلبت. چقدر ميخواهی بخريش؟ چی ميدهيد در ازاءاش؟ جانت را؟ بدهی اين را آنوقت چی داری که در کنار تو باشد؟ قلبت را؟ بدهی اين را آنوقت چی داری که آنقدر عميق بتپد؟ جسمت را؟ بدهی اين را ... همان ده چوب را بده اگر جسمت قرار است نصيبش شود.خِلاص! همين دلتنگیها و دل دل کردنها ها را اگر بگذاری که باشد تو همانقدر ثروتمند ميشوی که او خودش را دو دستی تقديمت ميکند. متوجه ای چی ميگويم؟ متوجه ام اصلن؟! نميدانم...

لی لا

دندانهاش بلند شده. شبها که نگاهش ميکنم و پشت آن تاريکی چشمهاش را پیدا ميکنم ، به خدا قسم که باور ميکنم اين شيطان است با همه ی دم جنباندنهاش! می ترسم ازش. او زوزه ميکشد و ناخنهاش را ميکشد به شيشه! يعنی مرا ببر تو! نمی توانم. می گذارم آنقدر پارس کند که آرام بشود. با آنهمه مرا که ميبيند دستهاش را می آورد بالا دامنم را ميگيرد انگشتهام را از کف پا تا جائی که قدش برسد می ليسد که من به اش بگويم: جانم؟! باشد بيا بالا بغلت ميکنم!! من از خروسها بيزارم! متکبرانِ خودشيفته که بی موقع آرامشم را بهم ميزنند و هميشه حق به جانبند با آن تاج پادشاهیشان! عوضيهائی که هيچ وقت يک مرغ بسشان نيست. خوشحالم که خورده شد.

مهدی مزارعی

سلام دوست عزیز خوندم و لذت بردم. به منم سر بزن (تبادل لینک؟) راستی شما بچه ی نورآباد فارس نيستی؟

'vn,

سرِ هرچه خروس به سلامت که ماده سگِ هرزه صد دوست دارد / اين رو از حرصم نوشتم ! / من هنوز يخم آب نشده که گرم کامنت بذارم .. آخه از وقتی جيغ زدی سرم اعتماد به نفسم رو از دست دادم !!