تولدانه!

آن روزها

آدم بزرگ ها و زاغ های فراق

این سان

فراوان نبودند...

...

زبان دراز بودم گاهی، خیالباف، خیالباف...

مترصد کارهای پدر، که چی می نویسد؟ چی می خواند؟ چی می سازد؟ پوستمان کلفت بود آن وقت ها، با بزرگترهایی که هزار و یک مشکل، اعصاب برایشان نمی گذاشت.

دنیایم را خروس زری پیرهن پری و علیمردان خان ، کلاغ دم بریده و مدرسه ی موشها، رنگ می زد، با چاشنی صدای ناظری و شجریان... ای یوسف خوشنام ما... خوش می روی بر بام ما... که یک پای کوچکم را همیشه توی لنگه کفش بزرگترها نگه می داشت.

با دزدکی به چشم زدن عینک پدر، استاد آکسفورد می شدم، ولی باز هم بلد بودم وسط گل قالی بنشینم و فرض کنم قایق است، تا باقی گل های پراکنده اش را(ماهی ها را) برای شام عروسک هام صید کنم. عروسک باز قهاری بودم!

آن وقت ها زمین کش می آمد، دیوارها و ارتفاع ها کش می آمدند، زمان حتی...  آسان نمی گذشت گاهی، ولی بچه ها خوب بلدند بچگی کردن در هر حالی را، حتی اگر محیط و زمانه به زور بخواهد از بچگی جدایشان کند، بچه بودیم. با ترکش های پراکنده ای از دنیای بزرگترها...

خوب بود. اما آرزوی تکرارش را نمی کنم هیچ وقت، یک بار زندگی بس است.

/ 3 نظر / 12 بازدید
زهرا

خیلی خوب بود رخشان درست مثل من همون یه بارش کافیه

سوسن جعفری

تولدانه زیبایی است. تولدت مبارک عزیز نازنینم. پ.ن: نمی‌دانم چرا، ولی چچند روز پیش آرزو کردم برگردم به چند سال پیش ... برای اولین بار ...