به کودک نداشته ام (2)

یادم بماند که همیشه انتظار از دست دادن و بی هوا نداشتنت را، داشته باشم. یادت باشد اگر بی هوا رفتی، یک جوری بیایی و نزدیک بودنت را حالی ام کنی، میدانی؟ با این به یاد سپردن ها که بر نمی گردی آخر...

*

داغ...

روز مادر ، امروز، مادری گوشه ی دلش را ندارد دیگر، عزیزترینی رفته از کنار او، عزیزی برای من، و عزیزتری، دلشکسته، مانده برای ما که مانده ایم این درد از ناکجا هوار شده را چطور می شود تاب آورد.

دست من نیست که اینجا شده منبع اخبار غم و اندوه، روزگارم اینطور می خواهد و من خواسته ام که قلمم گزارشگر باشد. پس علیرغم سیل مهارنشدنی اشک، ثبت می کنم خبر ناگوار مرگ "عارف" نازنینم را در بهار جوانی اش؛... و از لابلای پرده های یکی پس از دیگری اشک، می کوشم که تصویر لبخند معصوم کودکی هایت را نبینم، و کاش بشود صدای "آجی" گفتن هایت محو شود از گوشه کنارهای خاطره ام.

تا 9-8 سالگی، دفتر نقاشی هایش پر بود از تصویرهایی که به اصرار می نشاندم و مدادرنگی دستم می داد که برایش نقاشی کنم... و 17-16 ساله بود یک ماه پیشی که بی هوا رفته...

برای شادی روحش... آخ... روحش... دعا کنید و برای صبور شدن دل مادرش.

*

سادیسم زندگی!

خیلی بچه که بودم، از جمله سرگرمی های نچسب بعضی از بزرگترها این بود که خوب اذیتم کنند و بعد که به ستوه می آمدم می گفتند دوست داری همش بیایم خونه تون؟!! آنوقت من بلندترین نه ای که بلد بودم را سرشان داد می زدم. بعد تازه آن بازی نفرت انگیز تازه شروع می شد و از آنها که میآییم، از من که در خانه مان را قفل می کنم، از آنها که از دیوار میآییم، از من که خار و شیشه زیر پایتان می ریزم(از قصه ی ماه تی تی که مادر بچگی ها برایم می گفت یاد گرفته بودم)، از آنها که کفش آهنی می پوشیم و از من که... این بازی بی معنی تمامی نداشت، ولی هیچ جوری راه نداشت که کوتاه بیایم و بخواهم یک جایی راهشان بدهم به خانه...

من حالا به شرایطی دچارم که نمی فهمم کی و کجا زندگی آزاری کرده ام، که هرچه می خواهم دری به او بگشایم و مثل آدمیزادها! زندگی کنم، درهایش را به رویم قفل می کند، زیر پایم خار و شیشه می ریزد و کفش آهنی هم که می پوشم راههای دیگری برای بستن راهم پیدا می کند.

/ 2 نظر / 3 بازدید
مرتضی

مگه سادیسم داری آخه دختر؟

زهرا

روحش شاد