در دایره ی قسمت ما نقطه ی پرگاریم...

       fond d'écran de Nature et Paysagesfond d'écran de Nature et Paysagesfond d'écran de Nature et Paysagesfond d'écran de Nature et Paysages

    « پروردگار از بین فرزندان آدم (ع) پیامبرانی برگزید و برای رساندن وحی خود به مردم از آنها پیمان گرفت ، همان هنگام که بیشتر آفریدگان او پیمان شکسته بودند و از حق بی اطلاع مانده و به او شرک ورزیده و به وسوسه ی شیاطین از شناخت پروردگار محروم مانده و بندگی او را نمی کردند. در این هنگام خدای سبحان رسولان خود را میان آنها فرستاد در حالی که بین انبیاء فاصله می انداخت تا هر کدام به نوبه ی خود به مردم بگوید پیمانی را که در فطرتشان قرار داده ادا کنند و نعمت الهی را که فراموش کرده اند به یاد آورند. و با ارشاد و تبلیغ دستورات پروردگار، بر آنها حجت را تمام نمایند و سرمایه ی تعقل و اندیشه راکه خداوند در وجودشان قرار داده شکوفا کنند».

{نهج البلاغه-خطبه ی اول-رسالت پیامبران}

پله ی دوم

 وسط یک اقیانوس بزرگ، توی قایق چوبی کوچکم مچاله شده ام. هه! از بالا درست شبیه یک علامت سوالم، نور چشم هایم را می زند و هنوز جرأت پلک گشودن ندارم. دستها و زانوهایم را توی سینه جمع کرده ام. قایق به حرکت آرام و بی هدف خود روی آب ادامه می دهد. درست نمی دانم چند وقت است به این طریق سپری می شود. خاطرم نیست چند روز از آن اتفاق بزرگ می گذرد، از آن روز تا بحال هیچ چیز مرا از قالب مچاله ام وسط قایق چوبی در نیاورده ... اما مثل اینکه حالا وضع کمی فرق کرده، یک چیزی ، حادثه ی منتظری انگار آرامش بی هدف قایق را به هم می زند...

یک موج! بالاخره به زحمت قالبم را می شکنم و می نشینم. تکانها شدیدتر میشوند، دیگر  درازکش که هیچ، حتی نمی توانم راحت بنشینم. دستم را محکم به لبه های قایق می گیرم . توی ذهنم یک سوال بزرگ نقش می بندد:« حالا چطور و به کجا؟!!»

/ 8 نظر / 3 بازدید
raha

دوست عزيز تعدادي از وبلاگ نويسان براي پايان دولت خاتمي طرح تيتر مشتركي را داده اند آخرين خبرها را در وبلاگ راه نو ايران بخوان http://rahenowiran.persianblog.ir

mona

سلام وبلاگ بسيار خوبی داريد وبلاگ من در مورد چشم است خوشحال ميشم نظرتونو بدونم بدرود

مندو

سلام. اگر آنطور که تو می گویی باشد من یا موجود خیلی دیر پزی هستم یا اصلا نپز!!! بگزریم. راه یقین از شک می گزرد. نوشته دومت خیلی زیبا بود. موفق باشی.

باغچه

عهدي بسته و پايبندتر از او نيست به عهد - او كه واحد است و بي همتا .. در مهرورزي - همين تقلا و نفس نفس زدنها - ي تو رخشان و من و ما - بهانه ي خلقت آدم نبوده مگر ؟‌ / رديابي نهاد از جنس آسمان درون گل ما و رسولمان كرد تا جانشينش باشيم در خاك - و به وقت بازگرديم- .. ردياب تو با چه شدتي چشمك ميزند - مي طپد - رخشان ! / ريسمان اميدم را - شهراشوب كه نيست كه ببندم به پاي قاصدكهايش - ميبندم به تخته هاي قايقت رخشان ! .. تو سعادتمندم ميكني با اين همه بي تابي .. وعده ي كدامين قرار ، بي قرارت كرده خوشبخت؟

فروز

حالا بهتر شد. کمی حرکت، انديشه و تلاش برای زندگی کردن خوب و مردن بهتر. آرامشی بی‌هدف چون ضربه های نرم و ممتد تبر است بر پيکره درخت که بی‌بهار می‌ميراند....اما زندگی در جريان است ...حالا لبخند می‌زنم..ايکاش يک باد هم به حرکت و تلاطم اين قايق اضافه کنه...می‌خوام ببينم چه جوری از پسش برمی‌آيی...

فروز

گردوي مستعد شكستن نيازي به شكافتن ندارد. عدم آشفتگي، لذت تلاش و شورانديشيدن گردو در پس سلسله نوشت هايش هدفمندش معلوم و واضح است براي آن كس كه گردو را مي ببيند-اگرچه مانند همه ممكن است گاه دلتنگي به سراغ گردو هم بيايد اما معنايش پريشاني نيست كه تفاوت است ميان ذهن گسسته و ذهن دلواپس-. نبش قبر دختركي شهرآشوب يا خدايي در دل تلاشي براي شكافتن فرد است تلاشي براي رسيدن به ذات وجودي اوست. گردو حرفش را زد و رفت. ديدن و فهميدنش سخت نبود اما اوكه مي آيد و اين گونه صورتك ندانستن به صورت مي زند و منتظر حرفي است تا بتواند اين شكافتن را دريابد مي ماند. به قول خودِ جمشيد و به زبان سنجاقك ها چندتا قورباغه بايد بدنشون تكه تكه شه تا متوجه شويم كه قادر به درك حقيقت وجودي نيستيم. من منتظر مي مانم براي روزي كه باز حرف دل گردو روي اين صفحه بيايد حرفي از جنس انديشيدن - حرفي چون جرقه چون صاعقه براي ذهن من- نه حرفي از روان پريشي صاحب چشماني گيج و منتظر.عزيزكم باز مي گويم گردو شكستني است نه شكافتني.

فروز

گمانم بود که جمشيد در گردوست گرچه تعجب کرده بودم از نوشته اما گفتم باشد كامنتم را برايش می‌نويسم و منتظر می‌مانم که او بنويسد مثل هميشه شاد و پر از معانی...اما حال خوشحالم آنقدر که ناراحتی از نوشتن کامنت قبلی ام در گردو هم نمی‌تواند آن را از من بگيرد...خوشحالم خوشحال که جمشيد اينجا نيست و او ننوشته ...او به این راحتی‌ها عوض نميشه من درست متوجه شده بودم...خوشحالم

axemah

رخشان ببين مزرعه و باغ و باغچه پر شده اما انگار زمستونه اونم روز اول مرداد ... يادته ليلا برامون دست تکون دادو رفت ؟؟؟ امروز هم دست تکون دادن های يک نفر ديگه داره کلافه ام ميکنه ... من هم ديدم که باغ بی صاحب شده به سرم زد که نگهش دارم اما لعنت به بزدلی و ترس زنانه و دخترانه ام که هميشه تعبير به حجب و حيا می کنمش ... بايد باغ و حفظ می کردم ...