...

نصف دیوار حیاط خانه ریخته بود. کوچه پیدا، آدم‌های کوچه ناپیدا... دنیا نصف شده بوده آخر، حوالی همان لب ریختگی. باد تند وزید. دستمال‌های قرمز آدم‌های ناپیدای کوچه را برد. آسمان کوچه ی پیدا را برای چند لحظه، قرمز کردند ناپیداهای متعلق...

بلند بلند صدا می‌زد. معلوم بود که صدایش می‌رسید. مجهول‌های آن ور دیوار آهسته، ریسه ی خنده بافتند. یکی به چشمهای معلوم، جور عجیبی زل زده بود، داشت مجهول می‌شد، صدایش برای همین بالا رفته بود، بعد که داشت مجهول را نمی‌فهمید، همانجوری، همانجا که نگاهش کرده بود بین ریسه ی کم ارتفاع خنده ها، هی آرام‌تر شده بود. بدون اینکه بفهمد، پشت دیوار ریخته، گم شده بود. رفته بودند با نصف دیگر دنیا، نصف دیگر آدم‌های کوچه ی ناپیدا، نصفشان مانده بود این طرف، این ور دنیای دیوار ریخته، توی بیقراری‌هایشان حرفی جوانه نمی زد، با این‌که این‌جا، همه صدا بودند.

/ 0 نظر / 4 بازدید